ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

پوران شریعت‌مداری

خواست بگریزد ز چشمم، دیدمش
خواست دشنامم دهد، بوسیدمش

گل شد و بر طرف گلزاری دمید
باغبانی کردم و بوییدمش

رفت در خُم تا شود تلخ و حرام
ساغری بگزیدم و نوشیدمش

اشک شد بر چشم گریانم نشست
شادمانی کردم و خندیدمش

پس به هر نقشی در آمد آن نگار
در میان بنهادم و گردیدمش

عاقبت جَست و در آغوشم پرید
چون به هر سازی که زد، رقصیدمش

چون حجاب از چهر هستی بر گشود
در جواب آوردم و پرسیدمش

داد «شاهد» را ز اسراری خبر
آن نگفتم با کس و پوشیدمش

نسرین خزایی

گر ناله‌ی شب‌گیر و اگر چشم تَری هست
زآن‌ست که در سینه ز عشقی شرری هست

این دیر فنا را به سر چشمه‌ی هستی
از کهنه‌رباط دل عاشق، گذری هست

شوریده‌دلان را خبر از عالم بالاست
می‌خانه هم‌آن جاست که شوریده‌ سری هست

«آن دل که پریشان کندش ناله‌ی بلبل
در دامنش آویز که با وی خبری هست»

صورت‌گر بت‌ساز نیاسوده ز خلقت
پیداست در این بت‌کده، صاحب‌نظری هست

آن کس که تماشاگه او دیده‌ی جان است
بیند که در این خوان صفا، ماحضری هست

این سفره‌ی صدرنگ ز هر سوی گشاده‌ست
از بی‌نظری باشد اگر منتظری هست

بیهوده مزن حلقه که در مأمن عشقی
بر بارگه عشق مگر بام و بری هست

معشوق به صد جلوه رخ خویش نموده است
حاشا که ز اَحبَبتُ لاُعرَف حذری هست

از پیکر جان خرقه برانداز، مپندار
در سلطنت عشق، کلاه و کمری هست

پنهان شده آن گنج در این خرقه‌ی خاکین
بی‌خود چه زنی لاف که جز او دگری هست

بر گردش افلاک فرادار ز دل گوش
بشنو که در این پرده چه زیر و زبری هست

نازی‌ست ز معشوق و نیازی‌ست ز عاشق
زین ناز و نیاز است که شور و شرری هست

پروانه‌صفت سوختن آموز و مزن دم
بر شمع وجودش اگرت بال و پری هست

دل‌سوخته در حلقه‌ی ارباب نیاز آی
چون آه دل سوختگان را اثری هست

هم از اثر ناله‌ی آن مرغ حزین است
در گلشن تقدیر اگر برگ و بری هست

وز بانگ مناجات شبانگاهی عشاق
پیداست که این شام سیه را سحری هست

«نسرین» چه خوری غم که تو خاک ره عشقی
«تا ریشه در آب است امید ثمری هست»

مهدی حمیدی شیرازی

از غمی می‌سوزم و ناچار سوزد از غمی
هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی

دل که از بحر فنا چون موج پروایی نداشت
دم به دم بر خویش می‌لرزد کنون چون شبنمی

گاه گویم زندگانی چیست؟ عین سوختن
تا نمیرد شمع، از سوزش نیاساید دمی

چشم بینا نیست مردم را و این به‌تر که نیست
ور نه هر گهواره‌ای گوری است هر عیشی، غمی

ای عزیز! ای محرم جان! با که گویم راز دل
باز نتوان گفت هر رازی به هر نامحرمی

درد بی‌درمان من ای کاش تنها مرگ بود
ای بسا دردا که پیش مرگ باشد مرهمی

خالق شیطان و گندم، شادی مردم نخواست
عالمی غم ساخت پیش از آن که سازد آدمی

گر ز چشم می به هستی بنگری، بینی مدام
خواب شوم ناگواری عیش تلخ در همی

ور بجویی از زبان کلک من معنای عمر
درد جان‌سوز فریبایی، بلای مبهمی

وآن بهشت و دوزخ یزدان که از آن وعده‌هاست
با تو بنشستن زمانی، بی تو بنشستن دمی

فاضل نظری

فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی‌کند شب من کِی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی‌تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست
این «هست و نیست» کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درددل کنم و دردسر شود

ای زخم دل‌خراش! لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

موسیقی سکوت، صدایی شنیدنی‌ست
بگذار گفت‌وگو به زبان هنر شود

مژگان عباس‌لو

چرا بی‌قراری؟ چرا درهمی؟
چرا داغ‌داری؟ خرابی؟ بمی؟!

مگر سرنوشت منی این‌قدَر
غم‌انگیز و پیچیده و مبهمی؟

مرا دوست داری ولی تا کجا؟
مرا تا کجا «دوستت دارم»ی؟

نه با تو دلم خوش، نه بی تو دلم...
جهنم-بهشتی، نه! شادی-غمی

تو هم مثل باران که نفرین شده‌ست
بیایی زیادی، نیایی کمی!

جهان ابر خاموش و بی‌حاصلی‌ست
بگو باز باران! بگو نم‌‌نمی...

مژگان عباس‌لو

اندکی غم داشت چشمان تو، حالا بیش‌تر
زندگی با عشق این طور است: پرتشویش‌تر

خویشتن‌داری و این خوب است اما فکر کن
روزگاری می‌رسد من با تو قوم و خویش‌تر..!

گاه با امواج گیسو، گاه با یک طرّه مو
گاه نیش کوچکی کافی‌ست، گاهی نیش‌تر

یک نظر گفتند در اسلام تنها جایز است
حیف! با حسرت دلت را می‌شد از این ریش‌تر...

احتیاجی نیست با من آبروداری کنی
من تو را آشفته‌تر هم دیده‌بودم پیش‌تر

هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو با آن که من
مطمئنم تو از این‌ها عاقبت‌اندیش‌تر...

مژگان عباس‌لو

به شوق آن‌که پس از سال‌ها صدف بشوم
مرا گذاشته‌ای در خودم تلف بشوم؟

که دختران جنوبی مرا به نخ بکشند
برای گردن رقاصه‌ها به صف بشوم؟

غروب پشت غروب و طلوع پشت طلوع
نخواه یک زن تنهای بی‌هدف بشوم

اگر چه سمت تو دریا همیشه توفانی‌ست
بگو برای تو با موج‌ها طرف بشوم!

شبی که بشکفد از عشق چهره‌ی دریات
زنان هلهله‌زن، دختران ِ دف... بشوم

تو شهر عشق منی، در تو ساکنم ای خوب!
نخواه غرق سکون خودم تلف بشوم

حسین منزوی

گزیدم از میان مرگ‌ها، این گونه مردن را:
تو را چون جان فشردن در بر آن‌گه جان سپردن را

خوشا از عشق مردن در کنارت، ای که طعم تو
طراوت می‌دهد حتّا شرنگ تلخ مردن را

چه جای شکوه از اندوه تو؟ وقتی دوست‌تر دارم
من از هر شادی دیگر، غم عشق تو خوردن را

تو آن تصویر جاویدی که حتّا مرگ جادویی
نداند نقشت از ضمیر ِ لوح من، سِتردن را

کنایت بر فراز دار زد، جان‌بازی منصور
که اوج این است، این! در عشق‌بازی پا فشردن را

«سیزیف» آموخت از من در طریق امتحان، آری!
به دوش خسته، سنگ سرنوشت خویش بردن را

مرا مردن بیاموز و به این افسانه پایان ده
که دیگر بر نمی‌تابد دلم، نوبت شمردن را

کجایی ای نسیم نابه‌هنگام! ای جوان‌مرگی!
که ناخوش دارم از باد زمستانی، فسردن را

پانته‌آ صفایی

من که آواره‌ترین ابرِ بهارم بی تو
شانه‌ای امن ندارم که ببارم بی تو

باد می‌آید و دستانِ تو از من دورند
به زمین ریخته گل‌های انارم بی تو

خشکم و لُخت‌تر از آن‌که کلاغان حتا
خانه‌ای امن بسازند کنارم بی تو

تازه این باد فقط بادِ بهار است، خودت
فکر کن آخرِ پاییز چه دارم بی تو!

کاش آواره‌ترین ابر بهاری بودم
تا شبی سر به بیابان بگذارم بی تو

پایم آن قدر فرو رفته که با تیشه مگر
پا از این باغچه بیرون بگذارم بی تو

علی‌محمّد محمّدی

من از هستی نمی‌خواهم به جز پیشِ تو مردن را
نمی‌خواهم خوراکی جز غمِ عشقِ تو خوردن را

تو را می‌خواهم آن گونه که گویی جسم، روحش را
جدایی‌ناپذیر و تَنگ یک‌دیگر فشردن را 

بدون تو تنفّس هم ملال‌آورترین چیز است
تو شیرین می‌کنی اما، شَرنگ تلخ مردن را

بمیران! زنده کن! فرقی ندارد، باز می‌خوانم
هزاران بار دیگر، با تو شعرِ دل سپردن را

مرا از عشق می‌ترسانی و غافل از آنی که
برای ماهیان ساده‌ست: مشقِ آب خوردن را 

به مرده‌شور بسپاری تنم آن‌جا که یارایَش
نباشد بارِ سنگینِ غمت، بر دوش، بردن را

دلت می‌آید آیا با چون‌این شاگردِ عشق خود
همیشه بازگویی درسِ بی‌روحِ فِسُردن را؟

تو که این را برای من نمی‌خواهی غزل‌بانو؟
خیالِ با تو بودنْ، با خودم به گور، بردن را 

اگر چه خوب می‌دانم که تا بوده چون‌این بوده:
که عاشق می‌دهد آخر، بهای دل سپردن را!

بهمن صباغ‌زاده

به اخمت خستگی در می‌رود، لبخند لازم نیست
کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست
 
همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما
تو از بس ساده‌ای، خوش‌باوری، سوگند لازم نیست
 
به لطف طعم لب‌های تو شیرین می‌شود شعرم
غزل را با عسل می‌آورم، هر چند لازم نیست
 
«به آب و رنگ و خال و خطّ، چه حاجت روی زیبا را»
عزیزم! بس کن، از این بیش‌تر ترفند لازم نیست
 
فدای آن کمان‌های به هم پیوسته‌ات، هر یک -
جدا دخل مرا می‌آورد، پیوند لازم نیست

حامد عسکری

تا خنده‌ی تو می‌چکد از خوشه‌ی لب‌ها
بی‌چاره بمی‌ها و غم نرخ رطب‌ها

دنبال دو رج بافه از ابریشم مویت
تبریز شده قبر عجم‌ها و عرب‌ها

قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است
قنداق تفنگ همه مشروطه‌طلب‌ها

از عکس تو و بغض، هم‌این قدر بگویم
دردا که چه شب‌ها... که چه شب‌ها...  که چه شب‌ها...

قلیان چه کند گر نسپارد سر خود را
با سینه‌ی پر آه به تابیدن تب‌ها؟

گفتم غزلی تا ننویسند محال است:
ذکر قد سرو از دهن نیم‌وجب‌ها

زهرا حسین‌زاده

به «زیتونه غایب‌اوا»، زائری از تاجیکستان‌

گفتی به زن اجازه‌ی دعوا نمی‌دهند
تقصیر روسری است که ویزا نمی‌دهند

هر بار با بهانه‌ی قانون دلت گرفت‌
زیتونه جان‌! به تشنه که دریا نمی‌دهند

آجر شدی‌، دچار هم‌آن کوره‌های داغ‌
خامی هنوز و آدرسش را نمی‌دهند

از تلخ روزگار، شکایت چه می‌کنی‌؟
این قهوه را به هر کس و هر جا نمی‌دهند

فرخار، پایتخت پری‌هاست‌، بخت‌شان‌
عمر چون‌این مسافرتی را نمی‌دهند

زیتونه جان‌! بلند شو، این هم حرم‌، ببین‌
کم غر بزن «غریبم و آقا نمی‌دهند»

اصغر عظیمی‌مهر

این‌که گفتی: «بی‌تو آن‌جا مانده‌ام تنها» که چه؟
«بارها دیدم تو را در عالم رؤیا» که چه؟

این‌که گفتی: «در تمام شهرها چشمم ندید -
مرد خوبی مثل تو در بین آدم‌ها» که چه؟

بودنت وقتی نیازم بود پیدایت نبود
بعد از این مدت نبودن؛ آمدی این‌جا که چه؟

راز ما لو رفته و شهری شد از آن باخبر
آن‌چه بوده بین‌مان را می‌کنی حاشا که چه؟

پاکی مریم مگر از چهره‌اش پیدا نبود؟
بعد ناپیدایی‌ات حالا شدی پیدا که چه؟

من که گفتم برنخواهم گشت دیگر هیچ‌وقت
آمدی دنبال من تا این سر دنیا که چه؟

من که دیوار قطوری دور قلبم ساختم
پشت چشم از عشوه نازک می‌کنی حالا که چه؟

آرش شفاعی

تقصیر تو شد شعرم اگر مسأله‌ساز است
زیبایی  تو  بیش‌تر از حدّ مجاز است

هر چند که پوشیده غزل گفته‌ام از تو
گفتند به اصلاحیه‌ی تازه نیاز است

گفتند و ندیدند که آتش‌نفسم من
حتّی هوس بوسه‌ی تو روح‌گداز است

تو آمدی و پلک کسی بسته نمی‌شد
آن دکمه‌ی لامذهب تو باز که باز است

مغرورتر از قویی در حوضچه‌ی پارک
که دور و برش همهمه‌ یک گله‌ی غاز است

گیسوت بلند است و گره دارد بسیار
جذابیت قصه‌ات از چند لحاظ است

از زلف تو یک تار به رقص آمده در باد
چابک‌تر از انگشت زنی چنگ‌نواز است

عشق تو تصاویر بهارانه‌ی چالوس
پردلهره مانند زمستان هراز است

چون سمفونی نابغه‌ای یک‌سره در اوج
وقتی که نشیب است؛ زمانی که فراز است

ای کاش که هر روز بیایی و بگویم:
می‌خواهم عاشق بشوم باز؛ اجازه است؟!

محمدعلی بهمنی

من با کسی رازی ندارم مرد و مردانه
جز با زنی در عشق بی‌اندازه دیوانه
 
می‌بویم این دوشیزه را زیرا که هر فصلش
گل دارد و گل دارد و گل این گلستانه

دوشیزه‌ای که وصف او با آن همه خوبی
در روزگاری این چنین مانَد به افسانه
 
آبادی‌ام از اوست ور نه بی‌زلال او
ویرانه‌روحی زنده‌تر دارد از این خانه

در انتظار فصل خرمن‌ساز می‌مردم
بر آیش من گر نمی‌افشاند «او» دانه

با این همه ما را به کام خویش می‌خواهد
این روزگار این اشتهای مار بر شانه

یک روز از هم می‌دِرَم این پیله را آخر
با اشتیاق پر زدن با بالِ «پروانه»

حمید چشم‌آور

دریاست دو چشم تو چه مشکی و چه آبی
زیباست لبان تو چو یاقوت مذابی

باغی است تنت سبزتر از سبزی جنگل
هر میوه‌اش آغشته به دریای شرابی

برهم زده‌ای جاذبه‌ی روی زمین را
هر ذره به سوی تو رود با چه شتابی!

بر آن شدم از وحشت چشمت بگریزم
مهر تو ولی بسته به پاهام طنابی

یک بار تو را دیدم و صد بار دلم را
با دوری خود کُشتی و دیگر چه حسابی؟

چون سیل شدی آمدی و ولوله کردی
چون زلزله بستی کمرت را به خرابی

گیسو بتکان دختر زیبای غزل‌ها
آب از سر من رفته و دیگر چه حجابی؟

دیشب زدم از خواجه پی هر دوی‌مان فال
می‌گفت: «حلال است به ایام شبابی»

آزاد و رها گشتنم از بند تو سخت است
ور نه که حبس قفس تو چه عذابی!؟

زندان اگر آغوش تو، سلول تو بازوست
به‌به... که چه بندی، چه قرنطینه‌ی نابی

محمد سلمانی

تو و دریا و کران تا به کران آبی‌ها
من و این حوضچه‌ی کوچک مرغابی‌ها

تو و دریا و شب و ساحل و تب بوسه‌ی موج
من و عشق تو و یاد تو و بی‌تابی‌ها

تو و خوش‌رقصی مهتاب در آیینه‌ی تو
من و یک آینه و وزوز مهتابی ها

تو و آرامش و یک خواب خوش بعدازظهر
من و دل‌تنگی بعد از تو و بی‌خوابی‌ها

من و این شهر و قدم در قدمش خانه‌ی دوست
تو و یک نقشه و یک شهر و جهت‌یابی‌ها

که در این شهر دو تا کوچه پس از من جمع‌اند
حافظ و سعدی و فردوسی و فارابی‌ها

محمد سلمانی

خطی، خبری، هلهله‌ای از تو ندارم
با این همه حتی گله‌ای از تو ندارم

آماده‌ی ویران شدنم، حیف، زمانی است
دیگر اثر زلزله‌ای از تو ندارم

در دست، به جز شاخه‌ی خشکیده‌ی سرخی
در پای، به جز آبله‌ای از تو ندارم

عمری است فقط شاعر چشمان تو هستم
هر چند که چشمِ صله‌ای از تو ندارم

بگذار به در گویم و دیوار بفهمد
من فاصله‌ای، فاصله‌ای از تو ندارم

هر لحظه بیایی، قدمت روی دو چشمم
در دل به خدا مساله‌ای از تو ندارم

مژگان عباس‌لو

موج است او که از نفس افتاده
برخاسته ا‌ست اگر سپس افتاده

غمگین نباش، بیشه‌ی خالی! شیر،
شیر است اگر چه در قفس افتاده

بویی از او نبرده نسیم الّا
صدها غزال در هوس افتاده

عشق اتفاق ِ ساکت و بی‌رحمی ا‌ست
هرجا دلی شکست پس افتاده

تقصیر او نبود دل از من برد
شهد است هر کجا مگس افتاده

از سیب‌ها بپرس به جز معشوق
عاشق به پای هیچ‌کس افتاده؟

از جا بلند می‌شود او یک روز
مانند موج ِ از نفس‌ افتاده