ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

اصغر عظیمی‌مهر

انتهای شک اگر انکار باشد بهتر است
هر خطای فاحشی یک بار باشد بهتر است
 
مِهر کس را بی‌گدار از قلب خود بیرون نکن
قبل هر اخراج اگر اخطار باشد بهتر است
 
هر که می‌خواهد به دست آرد دلی از سنگ را
در کنار صدق اگر مکّار باشد بهتر است
 
بیم خواب‌آلودگی دارد مسیر مستقیم
راه اگر پرپیچ و ناهموار باشد بهتر است
 
روبه‌روی خانه وقتی هرزه‌چشمی خانه کرد
جای چشم پنجره، دیوار باشد بهتر است
 
بوسه با اکراه، شیرین‌تر ز آغوش رضاست
گاه جای اختیار، اجبار باشد بهتر است
 
بوسه‌های مخفیانه غالباً شیرین‌ترند
پشت‌پرده دست اگر در کار باشد بهتر است
 
در کنارم در امانی از گزند روزگار
گل میان بازوان خار باشد بهتر است

 
گیسوانت را بپیچ این بار دور گردنم
گاه اگر اعدام در انظار باشد بهتر است
 
تا بگیری پاسخت را خیره در چشمم شدی
گاه پرسش هر قَدَر دشوار باشد بهتر است
 
چشم عاشق چون نداند قدر روز وصل را
دائماً در حسرت دیدار باشد بهتر است
 
شکوه‌های کهنه اما چون لحافی چرک‌مُرد
بعد از این هم گوشه‌ی انبار باشد بهتر است
 
قیمت دنیای جاویدان بهای مرگ نیست
زندگی تنها همین یک بار باشد بهتر است

فاضل نظری

مرگ در قاموس ما از بی‌وفایی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است

قصه‌ی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشورگشایی بهتر است

تشنگانِ مِهر، محتاج ترحم نیستند
کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

باشد ای عقل معاش‌اندیش، با معنای عشق -
آشنایم کن ولی ناآشنایی بهتر است

فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دل‌بری خوب است، اما دل‌ربایی بهتر است

هر کسی را تاب دیدار سر زلف تو نیست
این که در آیینه گیسو می‌گشایی بهتر است

کاش دست دوستی هرگز نمی‌دادی به من
«آرزوی وصل» از «بیم جدایی» بهتر است

قاسم صرافان

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند
این دل خاموش را آتش‌فشانی می‌کند

عاشقت نصف جهان هستند، اما آخرش
لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

چای را بی پولکی خوردن صفا دارد، اگر
حبه قندی مثل تو شیرین‌زبانی می‌کند

گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند
عفو کن او را اگر گاهی جوانی می‌کند

روی زردی دارم اما کس نمی‌داند درست
آن چه با من عطر شالی ارغوانی می‌کند

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این
مهربانی می‌کند، نامهربانی می‌کند

ماه من! شعرم زمینی بود اما آخرش
عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند

حسین زحمت‌کش

چه فرقی می‌کند دنیا تو را پر داده یا من را
جدایی حاصلش مرگ است اگر از لاله لادن را...

کسی از دام چشم و موی تو بیرون نخواهد رفت
که من عمری‌ست سرگردانم این تاریک روشن را

تو را این قطره‌های اشک، روزی نرم خواهد کرد
که آب، آهسته و آرام می‌پوساند آهن را

منم آن ایستگاهِ پیر و تنهایی که می‌داند
نباید دل سپُرد این عابرانِ گرمِ رفتن را

تو را بخشیدم آن روزی که از من رد شدی، آری
که پل‌ها خوب می‌فهمند معنای گذشتن را

غلام‌رضا طریقی

ای که هوای منی، بی تو نفس ادعاست
ذکر کمالات تو تذکره الاولیاست
 
مثنوی معنوی‌ست قصه‌ی ما که در آن
آخر هر ماجرا اول یک ماجراست
 
در صف قند و شکر زندگی‌ام تلخ شد
قند من افتاده است پس صف بوسه کجاست؟
 
بوسه‌ی گرمی بده تا لبم اذعان کند
بین دو قطب رُخت خط لبت استواست
 
باز هم افتاده در پیچ و خم قامتت
شکر خدا که دلم گم‌شده در راه راست
 
ای نه چون‌این نه چون‌آن در دل من هم‌چون‌آن
عشق زمینی بمان عشق هوایی هواست

سیف‌الدین فرغانی

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد                                      
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب                             
بر دولت‌آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان                                               
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام                        
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغ‌تان چو نیزه برای ستم، دراز                                        
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد                                    
بی‌داد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت                    
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست                       
گَرد سُم خَران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت                                 
هم بر چراغ‌دان شما نیز بگذرد

زین کاروان‌سرای بسی کاروان گذشت                                 
ناچار، کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویش‌تن                                          
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید                             
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان                          
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم                                       
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی                                     
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی ا‌ست ایستاده در این خانه، مال و جاه                                
این آب نارَوان شما نیز بگذرد

ای تو رمه، سپرده به چوپان گرگ‌طبع                             
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست                                    
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف                       
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

مهدی فرجی

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان
انتخابی‌ست که کردیم برای خودمان

این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند
غم نداریم، بزرگ است خدای خودمان

بگذاریم که با فلسفه‌شان خوش باشند
خودمان آینه هستیم برای خودمان

ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم
دو مسافر یله در آب و هوای خودمان

احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره‌های خودمان

من و تو با همه‌ی شهر تفاوت داریم
دیگران را نگذاریم به جای خودمان

دیگران هر چه که گفتند بگویند، بیا
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان

نظامی گنجوی

زخم چو بر دل رسید، دیده پر از خون چراست؟
چون تو درون دلی، نقش تو بیرون چراست؟

خود به جهان در، مرا، یک دلکی بود و بس
ما همه چون یک‌دلیم، قصد شبیخون چراست؟

چون به ترازوی عشق هر دو برابر شدیم
مهر تو کم می‌شود، عشق من افزون چراست؟

پیشترک مرمرا دوست‌ترک داشتی
من نه هم‌آن دوستم؟ دشمنی اکنون چراست؟

بر همه خسته‌دلان دادگری کرده‌ای
چون به «نظامی» رسید قصد دگرگون چراست؟

ناصر حامدی

ابروکمان اگر بزند تیر تازه را
با چشم خود رقم زده تقدیر تازه را

صبح است ساقیا! رمه‌ها صف کشیده‌اند
در جام ما بریز کمی شیر تازه را

انجیر نوبرانه‌ی سرخی است بر لبت
از ما مگیر لذّت انجیر تازه را

هر بوسه آیه‌ای است که نازل نموده‌ای
بفرست بی‌مقدمه تفسیر تازه را

گاهی به چشم می‌زنی و گاه با زبان
آماده ام، نشان بده شمشیر تازه را

صبح بهار و نم‌نم باران و روی تو
چشمی ندیده این همه تصویر تازه تازه را

مرتضی عزیزیان

گفتم: ببار، گفت که باران گرفتنی‌ست

گفتم: دلم، گفت: نگفتم شکستنی‌‌ست؟
 
گفتم قشنگ، گفت که نسبت به دیگری
در «عصر احتمال» قشنگی نگفتنی است
 
گفتم: اگر، گفت: ببین! شرط می‌کنی
بازی شرط و عشق، قماری نبردنی است
 
گفتم که من، گفت: فقط تو، همیشه تو
این من میان ما شدن ما، نمردنی‌ است
 
گفتم که عشق، گفت که قیمت نکرده‌ای؟
هر جای شهر را که بگردی، خریدنی است
 
گفتم: تمام، گفت: شدم، می‌شدم، شده‌...
صرف زمان ماضی هستن! نبودنی است
 
گفتم که مرگ، گفت: اگر مرگ پاسخ است
این عشق ماندنی شما هم نماندنی است
 
گفتم: غزل، گفت که این بیت آخر است
من عاشق تو نیستم و ... ناسرودنی است

غلام‌رضا طریقی

جا می‌خورَد از تردی ساق تو پرنده
ایمان منی - سست و ظریف و شکننده-
 
هم، چون کف امواج «خزر» چشم‌گریزی
هم، مثل شکوه سبلان خیره‌کننده
 
می‌خواست مرا مرگ دهد آن که نهاده‌ست
بر خوان لبان تو، مربای کُشنده
 
چون رشته‌ی ابریشم قالیچه‌ی شرقی‌‌ست
بر پوست شفاف تو رگ‌های خزنده
 
غیر از تو که یک شاخه‌‌ی گل بِین دو سیبی
چشم چه کسی دیده گل میوه‌دهنده؟
 
لب‌های تو اندوخته‌ی آب حیات است
اسراف نکن این همه در مصرف خنده
 
ای قصه‌ی موعود هزار و یکمین شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده
 
افسوس که چون اشک، توان گذرم نیست
از گونه‌ی سرخ تو – پل گریه و خنده-
 
عشق تو قماری‌ست که بازنده ندارد
ای دست تو پیوسته پر از برگ برنده

علی‌رضا بدیع

ای بکرترین برکه! هلا سوره‌ی صافی
پرهیز کن از این همه پرهیز اضافی
 
مُهری بزن از بوسه به پیشانی سردم
بد‌نام که هستیم به اندازه‌ی کافی
 
تلخینه‌ی آمیخته با هر سخنت را
صد شکر! شکرپاش لبت کرده تلافی
 
با یافتن چشم تو آرام گرفتم
چون شاعر درمانده پس از کشف قوافی
 
چندی‌ست که سردم شده دور از دم گرمت
بر گردنم از بوسه مگر شال ببافی

اصغر عظیمی‌مهر

هر کسی آمد به دنبال تو، دنبالش نکن
هر که پر زد در هوایت، بی پر و بالش نکن
 
بر خلاف میل تو هر کس که حرفی می‌زند
زود با یک چشم‌غرّه مثل من لالش نکن
 
دلبری کی امتیازی انحصاری بوده است؟
تا کسی وابسته‌ات شد جزء اموالش نکن
 
عاشقی کی واحد اندازه‌گیری داشته‌ست؟
عشق را قربانی متراژ و مثقالش نکن
 
جای خود دارد نوازش؛ وقت خود دارد عتاب
اسب وقتی می‌خرامد دست در یالش نکن
 
رسم صیادی نمی‌دانی، نیفکن دام را
صید اگر از دست تو در رفت دنبالش نکن

لیلا عبدی

نذر چشمان تو این دل که اگر ما با هم...
که اگر قسمت ما شد تک و تنها با هم،
 
زیر یک سقف به هم زل بزنیم آخر سر
خنده‌ای از ته دل بی‌غم فردا با هم
 
بشود حادثه‌ها وفق مراد من و تو
یا نباشیم و یا تا ته دنیا با هم
 
اگر این بار خدا خواست که خوش‌بختی را
بفروشد کمی ارزان‌تر از این تا با هم...
 
اگر این بار زمان روی زمین بند شود
نشناسیم از این شوق سر از پا با هم
 
دست تو شانه‌ی خوبی‌ست که موهایم را...
لحن من ساز قشنگی‌ست که شب‌ها با هم،
 
شب شعری به غزل‌خوانی ترتیب دهیم
از من و رودکی و حافظ و نیما با هم
 
«در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و...» این است که حالا با هم...

من برایت غزلی تازه بگویم آن وقت
جمله‌ای از تو: «چه خوب است که لیلا با هم
 
دل به دریا بزنیم آخر این قصه ولی
صد و ده سال بمانیم در این جا با هم»

شاید این بار به سر وقت خدا رفتم تا
تا بخواهم بنویسد تو و من را با هم

مهدی ذوالقدر

تنگ آب ‌از روزهای قبل خالی‌تر شده‌ست
در نبودت، کار و بار غم چه عالی‌تر شده‌ست

راه چشمم را گمانم خواب خوش گم کرده ‌است
بی‌حضورت خواب‌هایم ضدحالی‌تر شده‌ست

بودنت مانند بندر در زمستان، گرم و خوب
روزگارم بی‌تو از آبان، شمالی‌تر شده‌ست

عکس لب‌های تو را یک شب نشان دادم به ماه
از هم‌آن شب رفته‌رفته هی هلالی‌تر شده‌ست

توی خانه بی‌تو هستم مثل ماهی توی تُنگ
تُنگ آب‌ از روزهای قبل خالی‌تر شده‌ست

غلام‌رضا طریقی

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه‌ی پر حادثه حاضر باشم

حکم پیشانی‌ام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصه به دنبال مقصّر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده‌ی اسم خوش شاعر باشم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده‌ی ایمان به تو کافر باشم

دردم این است که باید پس از این قسمت‌ها
سال‌ها منتظر قسمت آخر باشم

مژگان عباس‌لو

می‌خواهمت اگر چه دلم با تو صاف نیست
بین غریبه‌هاست که هیچ اختلاف نیست

برگرد پیش از آن‌که از این دیرتر شود
این درّه است بین من و تو، شکاف نیست

گنجشک کوچکی که تو سیمرغ خواستی
در مشت توست، آن‌ طرف کوه قاف نیست

بگذار تا مقابل روی تو بگذرم
جایی که در مقابله امکان لاف نیست

تا چشم تو خلاف لبت حرف می‌زند
حظی‌ست در سکوت که در اعتراف نیست

برگرد زیر بارش باران کنار من…
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست


دو مصرع از شیخ اجل سعدی

مژگان عباس‌لو

تا باد میان من و تو نامه‌رسان است
موی من و آرامش تو در نوسان است

دستی که مرا از تو جدا کرد نفهمید
دعوا نمک زندگی هم‌قفسان است

بگذار که اوقات تو را تلخ کنم گاه
شیرینی بسیار، خوراک مگسان است

هرچند که هر شاخه‌گلی رنگی و بویی...
اما دَلگی خاصیت بوالهوسان است

این طور هوا حامل توفان جدیدی‌ست
این طور میان من و تو نامه‌رسان است...

دنیا که به کام تو و من نیست، نباشد
ای کاش بدانیم به کام چه کسان است؟!

ناصر حامدی

ابر وقتی از غم چشم تو غافل می‌شود
جای باران میوه‌اش زهر هلاهل می‌شود

سر بچرخان، از تنت بیرون بیا، لختی برقص
در هوای چیدنت دستان من دل می‌شود

سر بچرخان، از هوا سرشار شو، قدری بخند
دین من با خنده‌ی گرم تو کامل می‌شود

هر طرف رو می‌کنم محرابی از ابروی توست
رو بگردانی نماز خلق باطل می‌شود

می‌توانی تب کنی بغض زمین را بشکنی
بی‌نگاهت آب اقیانوس‌ها گِل می‌شود

چشم‌هایم را بگیر و چشم‌هایت را مگیر
ای که بی‌چشم تو کار عشق مشکل می‌شود

نجمه زارع

زخمم بزن، که زخم مرا مرد می‌کند
اصلاً برای عشق سرم درد می‌کند

زخمم بزن که لااقل این کار ساده را
هر یارِ بی‌وفایِ جوان‌مرد می‌کند

آن جا که رفته‌ای خودمانیم، هیچ‌کس
آن چه، دلم برای تو می‌کرد، می‌کند؟

در را نبسته‌ای که هوای اتاق را
بادِ خزانِ حوصله دل‌سرد می‌کند

فردا نمی‌شوی که نمی‌دانی عشق تو
دارد چه کار با من شب‌گرد می کند

خاکستر غروب تو هر روز در افق
آتش‌پرست روح مرا زرد می‌کند

عاشق بکُش که مرگ، مرا زنده می‌کند
زخمم بزن که زخم مرا مرد می‌کند