ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

امیر سیاه‌پوش

حق می‌شود انکار و من انگار نه انگار
منصور سر دار و من انگار نه انگار

چون زلزله بر گُرده‌ی ادراک جوانان
باطل شده آوار و من انگار نه انگار

در چنگ هوس‌های خیابانی اشباح
عشق است گرفتار و من انگار نه انگار

در قدس و هرات و حلب و موصل و کشمیر
اردو زده تاتار و من انگار نه انگار

کُشتند و دریدند شکم‌های زنان را
سگ‌های میانمار و من انگار نه انگار

فریاد از این عصر تماشاگری مرگ
خورشید سر دار و من انگار نه انگار

غلام‌رضا سازگار

از گنهِ دم به دمم آتش طوفنده شدم
هم شدم از توبه خجل، هم ز تو شرمنده شدم

صاحب من! خالق من! داور من! یاور من!
حیف تو را داشتم و غیر تو را بنده شدم

شعله‌ای از نار بُدم شاخه‌ای از خار بُدم
با نظر رحمت تو باغ گل از خنده شدم

قطره بُدم بحر شدم ذره بُدم مهر شدم
بل‌که درخشنده‌تر از مِهر درخشنده شدم

وصل تو شد عزت من هجر تو شد ذلت من
با تو سرافراز ولی بی تو سرافکنده شدم

وای بر این بندگی‌ام مرگ بر این زندگی‌ام
مرده‌ی یک عمرم و در خاک لحد زنده شدم

بار خدایا کرمی از یم اخلاص نمی
کز شرر عُجب و ریا آتش سوزنده شدم

سیل گنه برد مرا بحر بلا خورد مرا
وای که من غرق در این بحر خروشنده شدم

مهدی فرجی

می‌توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه‌ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می‌دانی
من زمین‌گیر شدم تا تو، مبادا بشوی

آی! مثل خوره این فکر عذابم می‌داد؛
چوب ما را بخوری، ورد زبان‌ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی


دانه‌ی برفی و آن قدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره‌ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می‌توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می‌توانی فقط از زاویه‌ی یک لبخند
در دل سنگ‌ترین آدم‌ها جا بشوی

بعد از این مرگ، نفس‌های مرا می‌شمرَد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

علی‌رضا دهرویه

جز کفر نیست وسوسه‌ای در نهادشان
مردم، به سنگ بیش‌تر است اعتقادشان
 
می‌ترسم از حمایت این قوم خط‌شکن
قرآن به روی نیزه بگیرد جهادشان
 
از صبح راستین تو حرفی نمی‌زنند
قومی که شب ذخیره شده در مدادشان
 
ای کاش شاعران که غزل خشت می‌زدند
در وصف تو، به چاه نبود استنادشان
 
امکان ندارد این همه در کفر خود مدرن
در حد چشم‌های تو باشد سوادشان
 
خیرات خون سرخ تو در سجده؟ دیر نیست
تاریخ می‌رسد سر فرصت به دادشان!

شفیعی کدکنی

هیچ می‌دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟
زآن که بر این پرده‌ی تاریک
این خاموشی نزدیک
آن‌چه می‌خواهم نمی‌بینم
وآن‌چه می‌بینم نمی‌خواهم

محمدکاظم کاظمی

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود

صفحه چیده می‌شود داروگیر می‌شود


این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رخ‌

در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود


فیل کج‌روی نمود، این سرشت فیل‌هاست‌

کج‌روی در این مقام دل‌پذیر می‌شود


اسپ خیز می‌زند جست‌وخیز کار اوست‌

جست‌وخیز اگر نکرد، دست‌گیر می‌شود


آن پیاده‌ی ضعیف، راست‌راست می‌رود

کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود


هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌

این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود


آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد

خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود


ناگهان کنار شاه خانه‌بند می‌شود

زیر پای فیل پهن‌، چون خمیر می‌شود

آن پیاده‌ی ضعیف، عاقبت رسیده است‌

هرچه خواست می‌شود، گر چه دیر می‌شود


این پیاده‌، آن وزیر... ـ انتهای بازی است ـ

این وزیر می‌شود، آن به‌زیر می‌شود

خسرو احتشامی

به لب چشمه سر شب به شتاب آمده ‎بود

کوزه‎بردوش پی بردن آب آمده ‎بود

 

خوی وحشی‎نگهان ده بالا را داشت

آب از دیدن او در تب‎ و تاب آمده ‎بود

 

در هوا از نفسش عطر گل سنجد ریخت

شادی‎انگیزتر از بوی گلاب آمده‎ بود

 

پیرمردان همه گفتند که همزاد پری‌ست

بس که شاداب ز جوبار شباب آمده بود

 

کوزه درآب فرو رفته و از قهقهه‎اش

اشک در چشم بلورین حباب آمده ‎بود

 

رقص را درگذر باد به ریواس تنش

مخملی بود که از کوچه‎ی خواب آمده‎ بود

 

عصمتش راه به هر دزد نگاهی می‎بست

گر چه سکرآور و سرمست و خراب آمده‎ بود

مهدی نژادهاشمی

از دست تو امشب شده فکرم متلاشی
آرام نگیرم، مگر از من شده باشی
 
چشمان تو معمار غزل‌های بدیل است
بد نیست مرا جنس نگاهت بتراشی
 
جنجال به پا کرده‌ای و متن خبرها
محتاج نباشند از این پس به حواشی
 
نفرین نکن از دور مرا جان عزیزت
درد است نمک بر جگر پاره بپاشی
 
یک نیمه پر از دردم و یک نیمه پر از غم
سخت است تو هم روح و تنم را بخراشی
 
مجموعه‌ای از درد و غم و رنج و عذابم
مجموعه‌ای از این‌که تو باشی و نباشی

ناصر حامدی

یک نامه‌ام، بدون شروع و بدون نام
امروز هم مطابق معمول ناتمام
 
خوش کرده‌ام کنار تو دل وا کنم کمی
همسایه‌ی همیشه‌ی ناآشنا؛ سلام
 
از حال و روز خود که بگویم، حکایتی‌ست
یک صفحه زندگانی بی‌روح و کم‌دوام
 
جویای حال ازقلم‌افتاده‌ها مباش
ایام خوش‌خیالی و بی‌حالی‌ات، به کام!
 
دردی دوا نمی‌کند از متن تشنه‌ام
چیزی شبیه یک دل در حال انهدام
 
در پیشگاه روشن آیینه می‌زنم
جامی به افتخار تو با باد روی بام
 
باشد برای بعد اگر حرف دیگری است
تا قصه‌ای دوباره از این دست، والسلام!

محمدکاظم کاظمی - نذر خدیجه‌ی کبرا

تن و جان و سر و مالم به فدای قدمت
ای شریک دو جهانم! کم ما و کَرمت

از تماشای چه گلزار فراز آمده‌ای؟
بوی گُل می‌دهد امروز، دم و بازدمت

دست تنهای بشر! دست مرا هم بپذیر
و از این دست، مبادا برسد هیچ غمت

شعب دلخواه! من و رنج مرا در بر گیر
شهر گمراه! تو خوش باش به سنگ و صنمت

کفنی نیست اگر، پیرهن دوست که هست
مرگ محتوم! بیا، با دل و جان می‌خرمت

دخترم! بخت تو خوش باد که تا دامن حشر
عالَمی سینه‌زنان‌اند به گِرد علمت

من میان دل مردان و زنان گم شده‌ام
از تو گم گشته اگر سنگ مزار و حرمت

نسیم پریشان

من حال و هوایت به سرم بود، تو هم سربه‌هواتر
آمد به سرم هر چه بلا بود و تو هر دفعه بلاتر!

صیاد ِتو صیدت شده این قصه عجیب است مگر نه؟
در بند تو چندی است اسیرم، و تو هر لحظه رهاتر

بی‌دلهره در معبد دل‌بستگی من بنشین که
تا حکم تبر دست ِپریشان ِتو باشد، تو خداتر

این حاتم اگر سفره به سفره دلش از مهر تو پر بود
خالی شده از هر چه به غیرِ تو و در عشق گداتر

افسوس که گفتم نشنیدی و نگفتی و شنیدم
احساس من از فلسفه و فن بیان تو رساتر

تقدیر اگر این بود که زخم دل من جوش نگیرد
در باغ خیالات زمستان‌زده پیوند جداتر

آتش‌زده بر خیمه‌ی اندیشه‌ی من بی‌خبری‌هات
این تلخ‌ترین غربت دنیاست، مگر کرب‌وبلاتر!

غلام‌رضا طریقی

در دفترِ شعر من ــ این دیوان معمولی ــ
محبوب من ماهی است با چشمان معمولی
 
برعکس آهوهای حیران در هزاران شعر
او نیز چیزی نیست جز انسان معمولی
 
با پای خود دور از «پری‌دُم»های دریایی
عمری شنا کرده‌ست در یک وان معمولی
 
محبوب من جای قدح نوشیدن از ساغر
یک عمر چایی خورده در فنجان معمولی
 
او جوجه‌تیغی روی پلک خود نچسبانده
تا نیزه‌ای سازد از آن مژگان معمولی
 
محبوب من این است و من با سادگی‌هایش
سر می‌کنم در خانه‌ی ارزان معمولی
 
جای گلستان می‌توان با بوسه‌ای خوش بود
در یک اتاق ساده با گلدان معمولی
 
با عقد دل فرقی ندارد شاهد عقدت
قرآن زرکوب است یا قرآن معمولی
 
عاشق اگر باشی برای بردن معشوق
اسب سفیدت می‌شود پیکان معمولی
 
معشوق من پاک است و عشقم پاک اما من...
من کیستم در متن این دوران معمولی؟
 
من هم بدون سیم و زر یک شاعر پاکم
یک شاعر از نسل بدهکاران معمولی

نسیم پریشان

یک زاویه‌ی بسته‌ی آغوش بنا کن
با قاعده‌ی بازیِ بی‌قاعده تا کن

یک عمر تماشاچی فوتبال تو بودم
یک بار نگاهی به گل ِ دامن ما کن

در کرنر چشمت زده یک چشمه‌ی تکنیک
دروازه‌ی قلب من و شلیک تو... وا کن

این وقت‌کشی‌هات مرا می‌کُشد آخر
بیرون برو از بازی و تجدید قوا کن

می‌خواهم از این خط دفاعی که کشیدی
هر طور شده بگذرم این دفعه خطا کن

تعویض که بد نیست، بیا یوسفم این بار
از پشت بکش پیرهنم را... و رها کن

من می‌گذرم از خط دروازه، ولی تو
فکر گذر از پیچ و خم حاشیه‌ها کن  

شیرینی دل باختن ِ من به تو کم نیست
هر بیت غزل‌واره گواه است نگا کن

یک چند قدم مانده به دیدار نهایی
گل‌بوسه‌ی آخر بزن و جشن به پا کن 

امیر سهرابی

آخرش درد دلت، دربه‌درت خواهد کرد
مهره‌ی مار کسی، کور و کَرت خواهد کرد

عشق؛ یک شیشه‌ی انگور کنار افتاده‌ست
که اگر کهنه شود مست‌ترت خواهد کرد

از هم‌آن دست که دادی به تو بر خواهد گشت
جگر خون شده‌ام خون‌جگرت خواهد کرد

ناگهان چشم کسی سربه‌سرت می‌ذارد
بی‌محلّی‌ش ولی جان به سرت خواهد کرد

جرم من خواستن دختر اربابِ دِه است
مادر! این جرم شبی، بی‌پسرت خواهد کرد

همه‌ی شهر به آواز من عادت کردند
وقت مرگم گذری با خبرت خواهد کرد

مهرداد بابایی

تو هم به فکر منی حاضرم قسم بخورم
هم‌این زمان علنی حاضرم قسم بخورم

به شوق وصل تو هر روز روزه می‌گیرم
و با چون‌این دهنی حاضرم قسم بخورم

که مثل من تو هم از این فراق دل‌تنگی
به فکر آمدنی حاضرم قسم بخورم

تو در میان کسانی که بین‌شان هستی
طلای در لجنی، حاضرم قسم بخورم

سکوت می‌کنی اما در انتهای سکوت
لبالب از سخنی حاضرم قسم بخورم

دلت بهانه و جمعی به فکر صید تواند
برای این که زنی، حاضرم قسم بخورم

از این غزل خوشت آمد و مانده‌ای که از آن
چه‌گونه دل بکَنی، حاضرم قسم بخورم

اصغر عظیمی‌مهر

منتظر هستم مسلح کن تفنگ دیگری
سمت من شلیک کن حالا فشنگ دیگری

پشت هر لبخندت اخمی تلخ پنهان گشته است
غالباً خفته‌ست در هر صلح؛ جنگ دیگری

مثل یک دیوانه دنبالت به راه افتاده‌ام
سمت من پرتاب کن -از لطف- سنگ دیگری

من بمانم یا که نه؟! تکلیف را معلوم کن
نیست دیگر بیش از این وقت درنگ دیگری

عاقبت بر پایه‌ی قانون جنگل می‌شویم –
تو غزال دیگری و من پلنگ دیگری

من که دنبال شکارت نیستم آهوی من
آمدم بلکه نیفتی توی چنگ دیگری

علی‌رضا قزوه

پیداتری ز خورشید، ای ماه بی‌نشانم
تا از تو می‌سرایم، گُل می شود دهانم

معنای آدمیّت، فهم شکفتن توست
اردیبهشت محزون! حوّای مهربانم

فوّاره‌ی خروشی، ای آه سرمه‌ای رنگ
با روزه‌ی سکوتت، آتش مزن به جانم

با ابرها بگویید، دستِ مرا بگیرند
از دودمانِ آهم، ماندن نمی‌توانم

بیرون شو ای همایون، از پشت پرده‌ی غیب
تا در سه‌گاهِ مستی، شوریده‌تر بخوانم

جواد مزنگی

با تو می‌مانم که از نام تو دل آذین شود
تا که شرح عشق‌مان یک قصه‌ی دیرین شود
 
آن قَدَر شور از دلم صَرفِ نگاهت می‌کنم
تا تمام تلخی چشمان تو شیرین شود
 
آن چون‌آن پرشور می‌رقصم که از تأثیر آن
موجِ موهایِ تو هم یک جور آهنگین شود
 
مطمئنم هم‌زمان با دیدنِ لبخندِ تو
چشم‌هایم روبه‌روی هر غمی، رویین شود
 
جالب است این که: فقط کافی‌ست تا نام تو را
بر زبان آرم که از آن خانه عطرآگین شود
 
«دوستَت دارم» اگر جزوِ گناهان من است
دوست دارم تا گناهم باز هم سنگین شود!

جواد مزنگی

یک دقیقه زل زدن در چشم زیبایِ تو چند؟
افتخارِ دیدن روی فریبایِ تو چند؟

حال چون آرامشت سهم کسی غیرِ من است
هم‌نشینی با فراق وحشت‌افزای تو چند؟

در شمال شهر عشقت زندگی رویایی است
گوشه‌یِ پرتِ جنوبِ شهرِ دنیای تو چند؟

بهره‌برداری ز مهرت حق ازمابهتران
حسرتِ آغوش گرم و ماهِ سیمای تو چند؟

ذوق شعر آن‌چنانی نیست در فهرست من
عشق‌بازی در خیالت با تمنای تو چند؟

مِهر در کانون گرم خانواده سهم تو
شب‌نشینی در تگرگِ سختِ سرمای تو چند؟

خنده در مهتاب و نور ماه ارزانی تو
گریه در یک گوشه با حس تماشای تو چند؟

زیرکی در عاشقی را من نخواهم خواستن
کندذهنی در جواب یک معمای تو چند؟

نازنین، خوش قد و بالا، مهربانی مال تو
یک نگاهِ مهربان بر قد و بالای تو چند؟

قدرت من در خرید «دوستت دارم» کم است
طعنه‌های سرد و نفرین‌های دعوای تو چند؟

جشن در ویلایِ ساحل آن‌قدر جذاب نیست
مرگ در دلتنگیِ غمگین دریایِ تو چند؟

لیلا اکرامی

دارم از تلخیِ این فاصله کمبودت را
ریختم اشک که جاری بشوم رودت را
سوختم، توی هوا پخش کنم دودت را
که فقط خواسته‌ام آمدن زودت را

توی دنیای ِ خدا چیز غم‌انگیزی نیست
خواب بد دیده‌ای انگار گلم! چیزی نیست

شهر خالی شده از بودن تو مخصوصاً
اجتماع همه‌ی غربت دنیا در من
چادر لخت که چسبیده به تنهایی زن
راه باریک تو را رفتن و دل‌تنگ شدن

یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم
یادمان رفت به یک آخر بهتر برسیم

کَندم از خنده خودم را و به غم چسبیدم
به هوای شب تو چند قدم چسبیدم
تکه‌تکه شدم و باز به هم چسبیدم
عکس برگشتگی‌ات را به خودم چسبیدم 

هیچ‌کس فکر نمی‌کرد تو یارم باشی
مرد خوبی شو و برگرد، کنارم باشی 

خبری نیست درون من ِ بیرون از تو
مثل سابق شده لیلای ِ تو مجنون از تو
اشک می‌ریزم و می‌ترسم از این خون از تو
نامه‌ی آخری ات آمده، ممنون از تو 

گفته‌ای زود نمی‌آیی و مجبوری که...
و دلت تنگ شده راستکی... جوری که...

دارم از هوش / نمی‌رفتی و در آغوشم
خواب می‌دیدی و آهسته کسی در گوشم
شعر می‌خواندی و می‌فهمیدم بی‌هوشم
دست‌های تو و گرمای تو را می‌پوشم

جیغ زد در بغل ساکت من پیرهنت
پا شدم باز هم از خواب تو و آمدنت

فکر می‌کرد به تنهایی ِ در این کابوس
بخت برگشته‌ی من در تن یک تازه‌عروس
خسته از رفتن و از آمدن ِ تو مأیوس
منتظر بود ببیند که تو... اما افسوس

توی دنیای خدا چیز غم‌انگیزی نیست
خواب بد دیده‌ای انگار گلم! چیزی نیست