ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

کاظم بهمنی

تکه یخی که عاشق ابر ِعذاب می‌شود
سر قرار عاشقی، همیشه آب می‌شود

به چشم فرش زیر پا، سقف که مبتلا شود
روز وصال‌شان کسی، خانه‌خراب می‌شود

کنار قلّه‌های غم، نخوان برای سنگ‌ها
کوه که بغض می‌کند، سنگ مذاب می‌شود

باغ پر از گُلی که شب نظر به آسمان کند
صبح به دیگ می‌رود؛ غنچه گلاب می‌شود

مریض چشم‌های تو به علت نفوذ آب
به هر مطب که می‌رود زود جواب می‌شود

چه کرده‌ای تو با دلم که از تو پیش دیگران
گلایه هم که می‌کنم شعر حساب می‌شود

کاظم بهمنی

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهانِ باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش
آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟
در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

کاظم بهمنی

خنده‌ات طرح لطیفی است که دیدن دارد
ناز معشوق دل‌آزار، خریدن دارد

فارغ از گلّه و گرگ است شبانی عاشق
چشم سبز تو چه دشتی است! دویدن دارد

شاخه‌ای از سر دیوار به بیرون جسته
بوسه‌ات میوه‌ی سرخی است که چیدن دارد

عشق بودی وَ به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد

وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
عاشقی بی‌سروپا عزم رسیدن دارد

عمق تو درّه‌ی ژرفی است مرا می‌خواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد

اوّل قصّه‌ی هر عشق کمی تکراری است
آخر قصّه‌ی فرهاد شنیدن دارد

کاظم بهمنی

کاش دور و بر ما این همه دل‌بند نبود
و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود
••
آتشی بودی و هر وقت تو را می‌دیدم
مثل اسپند، دلم جای خودش بند نبود

مثل یک غنچه که از چیده شدن می‌ترسید
خیره بودم به تو و جرأت لبخند نبود

هرچه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
کم نشد فاصله؛ تقصیر تو هرچند نبود

شدم از «درس» گریزان و به «عشقت» مشغول
بین این دو چه کنم نقطه‌ی پیوند نبود

مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
جای آن‌ها که به دنبال تو بودند نبود

بعد از آن هر که تو را دید، رقیبم شد و بعد
اتفاقی که رقم خورد، خوش‌آیند نبود

آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته!
کاش نقّاش تو این قدر هنرمند نبود

کاظم بهمنی

هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟
یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟

آیا تو هم  هر پرده‌ای را تا گشودی
از چارچوب پنجره، دیوار دیدی؟

اصلاً ببینم تا به حالا صخره بودی؟
از زیر امواج، آسمان را تار دیدی؟

نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟
از «آتنا» گفتن «عذابَ النار» دیدی؟

در پشت دیوار ِحیاطی شعر خواندی؟
دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟

آیا تو هم با چشم ِ باز و خیس ِ از اشک
خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟

رفتی مطب، بی‌نسخه برگردی به خانه؟
بیمار بودی مثل ِمن؟ بیمار دیدی؟

حقّا که با من فرق داری لااقل تو
او را که می‌خواهی خودت یک بار دیدی

نادیا انجمن (شاعره افغان)

آزار مکن قفل دلم واشدنی نیست
تندیس تمنای تو پیدا شدنی نیست

گنجینه‌ی لطف تو بزرگ است بزرگ است
در پیکره‌ی کوچک من، جا شدنی نیست

راهی که فرا روست دو تا خط موازی است
یعنی که حدیث من و تو ما شدنی نیست

توصیف مکن از خطّ و خالم، مفریبم
پروانه‌ی پرسوخته زیبا شدنی نیست

بی‌خود مده امید بلندم به بهاران
سروی که کمربُر شده بالا شدنی نیست

شاید تو مسیحا شده‌ای لیک مزن دم
دردی که دلم راست، مداوا شدنی نیست

کم‌رنگ‌ترین واژه‌ی دیوان حیاتم
در خط کج و ریز که خوانا شدنی نیست

بگذار که ناخوانده و بیگانه بمیرد
این واژه‌ی نفرین‌شده معنا شدنی نیست

اصغر عظیمی‌مهر

هر کسی عاشق شود کارش به عصیان می‌کشد
عشق، آدم‌های ترسو را به میدان می‌کشد

گر چه از تقدیر آدم‌ها کسی آگاه نیست
رنج فال قهوه را عمری است فنجان می‌کشد

سیب را حوّا به آدم داد و شیطان شد رجیم
آه از این دردی که یک عمر است شیطان می‌کشد

آسمان، نازا که باشد، رود می‌خشکد ولی
رنج این خشکیدگی را آسیابان می‌کشد

کی خدا در خاطرات خلقتش خطی سیاه
عاقبت با بغض دور نام انسان می‌کشد؟

نه!‌ خدا تا لحظه‌ی مرگ از بشر مأیوس نیست
انتهای هرزگی گاهی به ایمان می‌کشد

خوب می‌دانم چرا با من مدارا می‌کنی
جور جهل برّه را هم‌واره چوپان می‌کشد

برده‌داران خوب می‌دانند کار خویش را
برده وقتی سیر شد کارش به طغیان می‌کشد

من از آن دیوانه‌های زودباور نیستم    
ساده‌لوحی بر جنونم خط بطلان می‌کشد

شعرهایم؛ کودکانم بوده‌اند و سال‌هاست
گرگ مادر، توله‌هایش را به دندان می‌کشد

من شبی تاریکم و ماه تمامم نیستی
ماه اگر کامل شود کارش به نقصان می‌کشد

می‌رسی از سمت دریاهای دور، انگار باد
رشته‌های گیسویت را تا بیابان می‌کشد

یا که بر تخت روان ابرها، بانوی ماه
ناخنش را از فراز کوه، سوهان می‌کشد

گاه اما اشک می‌ریزی و دستان خدا
شانه‌ای از ابر بر گیسوی باران می‌کشد

بادها دستان خورشیدند وقتی ابر  را
چون لحافی کهنه تا زیر گریبان می‌کشد

من در آغوش تو فهمیدم که بعد از سال‌ها
کار هر دیوانه‌ای روزی به زندان می‌کشد

فاضل نظری

از شوق تماشای شب چشم تو سرشار
آیینه به دست آمده‌ام بر سر بازار

هر غنچه به چشم من دل‌تنگ، جز این نیست
یادآوری خاطره‌ی بوسه‌ی دیدار

روزی که شکست آینه با گریه چه می‌گفت
دیوار به آیینه و آیینه به دیوار

کُشتم دل خود را که نبینم دگری را
یک لحظه عزادارم و یک عمر وفادار

چون رود که مجبور به پیمودن خویش است
آزاد و گرفتارم – آزاد و گرفتار

ای موج پر از شور که بر سنگ سرت خورد
برخیز فدای سرت، انگار نه انگار

تا لحظه‌ی بوسیدن او فاصله‌ای نیست
ای مرگ، به قدر نفسی دست نگه دار

کاظم بهمنی

از مرگ پری درون دریا غوغاست
هر گوشه برای او عزایی بر پاست

این شوریِ افتاده به جان دریا
از گریه‌ی دسته‌جمعیِ ماهی‌هاست

فاضل نظری

خواستم بوسه‌ی گرم از لب گل‌گون ببرم
حال باید جگرِ داغ و دلِ خون ببرم

برنگردان به من این قلب پر از خاطره را
این کتابِ ورق‌ازهم‌شده را چون ببرم؟

با سرافکندگی قلب خرابم چه کنم؟
گر سرِ سالم از این معرکه بیرون ببرم

ناگزیرم که در آیینه‌ی چشمت با شرم
لب خندان بنشانم دل محزون ببرم

شاعر ساحل چشم توام و هم‌چون موج
باید از سنگ‌دلی‌های تو مضمون ببرم

کاظم بهمنی

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی‌فایده است
برگ می‌ریزد، ستیزش با خزان بی‌فایده است

باز می‌پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم
در دل طوفان که باشی بادبان بی‌فایده است

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت
دست و پا وقتی نباشد نردبان بی‌فایده است

تا تو بوی زلف‌ها را می‌فرستی با نسیم
سعی من در سربه‌زیری بی‌گمان بی‌فایده است

تیر از جایی که فکرش را نمی‌کردم رسید
دوری از آن دل‌بر ابروکمان بی‌فایده است

در من ِعاشق توان ِذره‌ای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی‌فایده است

 از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته‌اند
حرف موسی را نمی‌فهمد، شبان، بی‌فایده است

 من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
هم‌چنان می‌گردم اما هم‌چنان بی‌فایده است

هوشنگ ابتهاج

ای صبح
ای بشارت فریاد
امشب، خروس را
در آستان آمدنت سر بریده‌اند!

هوشنگ ابتهاج

ارغوان
شاخه‌ی هم‌خون جدامانده‌ی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟
یا گرفته است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست

ادامه مطلب ...

هوشنگ ابتهاج

گفتمش
شیرین‌ترین آواز چیست؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره‌قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند 
زیر لب غم‌ناک خواند 
ناله‌ی زنجیرها بر دست من!

ادامه مطلب ...

هوشنگ ابتهاج

از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله‌ی دل‌خواه را، دریغ 
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه‌ی پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه‌ی خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و به این درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه‌ی من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم، ولی
هر بار دیر بود
اینک من و تو‌ایم دو تنهای بی‌نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار
گم‌کرده هم چو آدم و حوّا، بهشت خویش

هوشنگ ابتهاج

ز چشمی که چون چشمه‌ی آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل‌رباست
به سوی من آید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست

تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سراسیمه گردید و در خون تپید

نگاهی سبک‌بال‌تر از نسیم
روان‌بخش و جان‌پرور و دل‌فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز

یکی نغمه جوشد هم‌آغوش ناز
در آن پرفسون چشم رازآشیان
تو گویی نهفته است در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان

ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده آید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی است
که خاموش مانده است از دیرگاه

از آن دور این یار بیگانه کیست؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد

به سوی من آید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه‌ی آرزوست
قدم می‌نهم پیش، اندیشناک
خدایا چه می‌بینم؟ این چشم اوست

محمدمهدی سیّار

مباد سفره‌ی رنگین‌تان کپک بزند
خلاف میل شما چرخکی فلک بزند

به پاسبان محل بسپرید، نگذارند
گرسنه‌ای سر این کوچه نی‌لبک بزند

شما به صحت ایمان خویش شک نکنید
درخت دین جماعت اگر شتک بزند

شما به پاکی باغات خویش شک نکنید
اگر هنوز گلویی دم از فدک بزند

رها کنید علی را که مثل هر شب خویش
به زخم کهنه و نان جُوَش نمک بزند

امیر قافله، گیرم که عزم جنگ کند
نشسته‌اند سواران، که را محک بزند؟

محمدکاظم کاظمی

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌
لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌
چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

... ولی این خواب‌های رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌
اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟
صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود
او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد
این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌
لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود
ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

لاادری

امروز باز هم پستچی پیر محله‌مان نیامد
یا باید خانه‌مان را عوض کنم یا پستچی را
تو که هر روز برایم نامه می‌نویسی
مگه نه؟

محسن رضوانی

در این دیار سربی، یک استکان، هوا نیست
درد و غم و مرض هست؛ یک جرعه‌ی دوا نیست

معشوقه‌های این شهر، بر چهره، ماسک دارند
احوال عاشقان نیز، چندی است روبه‌راه نیست

فرهاد، آسم دارد، خسرو، سیاه‌سرفه
هیچ آدمی به فکر شیرین بینوا نیست

«اطفال و سالمندان» در خانه‌ها اسیرند
ویران شود هر آن‌جا، غوغای بچه‌ها نیست

تاوان دیدن تو، سنگین‌تر از جریمه است
من زوجم و تو فردی، این شهر جای ما نیست