ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

مریم جعفری آذرمانی

جهان ویران نخواهد شد امیدی نیست
اگر ویران ببینی آن‌چه دیدی نیست

که مثل روز، روشن بود تاریکی
فریبش را نخور شعرِ سپیدی نیست

تحمّل کن محالِ احتمالش را
که در تشدیدِ غم، دردِ شدیدی نیست

همان مرگی که ما را می‌کُشد هر روز
شهادت می‌دهد: دیگر شهیدی نیست

درون قفلِ غفلت، هرز می‌چرخد
بخوابید آی بیداران، کلیدی نیست

صالح دُروند

به این کنیز که صد شاه زیر سر دارد
بگو مرا به غلامی خویش بردارد

ترانه‌خوان و بزک‌کرده می‌رسد از راه
چه فکر تازه‌ای امروز زیر سر دارد؟

شبیه شعر کهن نیست، کلاً اندامی
از آن که وصف نمودند، ساده‌تر دارد

مدیترانه به تقلید مویش آرام است
فقط یکی دو سه تا موج مختصر دارد

خزان نمی‌وزد از خیس بودن مویش
ولی بر آب و هوای ذره‌ای اثر دارد

صالح دُروند

از این مسیر دو فرسنگ مانده تا مویت
هزار و چند قدم بیش‌تر به ابرویت

دلِ من است که پوشیده چکمه‌ی باد و
وزیده است به سوی شلالِ گیسویت

دل من است که از دستِ آسمان شمال
دلش گرفته و جاری شده است در جویت

دل من آه دلِ بی‌پناه و غمگینی
که سربه‌زیر و  پشیمان نشسته پهلویت

اگرچه هیچ‌یک از تپه های این اطراف
نمانده بی که گذر کرده باشد آهویت...

لبت تمامی خاورمیانه را امروز
گشوده است به تحسینِ خال هندویت

بدونِ این‌که تلاشی کنی توجهِ ماه
به چشم‌هم‌زدنی جلب می‌شود سویت

هم‌این که از پسِ یک جفت قلّه یک خورشید
هم‌این که بر تن یک کوه‌پایه سوسویت

هم‌این که دستِ کسی بی‌دلیل چادری از
ستاره را وسطِ دشت می‌کشد رویت

کجاست ماهِ هلالی که سرنوشت مرا
نظاره می‌کند از چشم‌های ترسویت؟
کمی به صورت ماهِ تو خیره می‌مانم...

صالح دُروند

گذشت از من و تصویر مُستندّش را
همین که پاک‌کنِ موج، خطّ ردّش را

کسی نبود به یادش به غیر از اقیانوس
که البته نگران بود جزر و مدّش را

حدودِ پاشنه‌ی کفش ماه یادم نیست
که حول و حوش 165 قدّش را...

حدیث عشقی‌مان بوده نسل اندر نسل
پدربزرگِ من آن روزگار جدّش را

غرورِ سنگیِ مردانه‌ام که یادت هست؟
دو قطره بغض، ترَک داده‌اند سدّش را

کجاست امر به معروف و نهی از منکر؟
شراب‌خورده کجا می‌زنند حدّش را؟

هنوز منتظر لحظه‌ی مجازاتم
که دست دادستان چوبه‌ی اَشدّش را

صالح دُروند

گشودی از دو سرِ شانه‌هات، شط‌ها را
گذاشتی وسطِ رودخانه، بَط‌ها را

هزار کاتب و خطّاط کوفی آمده‌اند
که از رباعیِ موهات، نوعِ خط‌ها را

هم‌این که متفق‌القول در تمامِ کتب
نوشته‌اند به نام تو، سلطنت‌ها را

بلند شو! که زمین، تب بریزد از هیجان
برقص حاشیه‌پردازیِ نمط‌ها را

رسیده قبله‌نما وقتِ آن که در طوفان
کنارِ روسری‌ات گم کند جهت‌ها را...

بعید نیست اگر ماه‌های دیگر هم
به نامِ تو متلاطم کنند شط‌ها را

یکی دو بیت به یادِ گذشته... یک دفعه
به خود می‌آیم و خط می‌زنم لغت‌ها را

هنوز جای تو خالی است توی دانشگاه
اگرچه یادِ تو پُر کرده نیمکت‌ها را

در این سروده که موهات در ممیّزی‌اند
به طرح روسری‌ات پُر کن این وسط‌ها را

تو را نیافته‌ام در حقیقت، از این رو
به جست‌وجوی تو دارم اتاقِ چت‌ها را...

صالح دُروند

موی تو لشگری است برای ستم‌گریت
پیداست موی مشکی‌ات از زیر روسریت

محصول قرن چندم هجری است قامتت
شاعر شده است رودکی از لهجه‌ی دَریت

می‌داد طعمِ چند تمشکِ رسیده را
لب‌هام در برابرِ انگورِ عسکریت

وقتِ تنت در آب، نمی‌شد تمیز داد
نوعِ تو را از آن بدنِ آدمی- پریت

دریا پُر است از آبزیانی شکسته‌دل
که معترض شدند به طرزِ شناگریت

در کوچه راه می‌روی و باد می‌وزد
این نکته کافی است در اثبات دلبریت

هر تارِ موی تو غزلی عاشقانه است
دیگر رسیده تا کمر این شعرِ آخریت

صالح دُروند

گونه‌هایت دو راهِ بی‌برگشت، چشم‌هایت دو برکه‌ی دورند
وسط چشم‌هایت انگاری، مردمک‌ها دو حبّه انگورند

طرح موهای قهوه‌ای رنگت، کشف یک فرش‌باف تبریزی است
نقش برجسته‌های گیسویت چند سوغاتی از نشابورند

چشمی و دیدنت نمی‌آید، لب و خندیدنت نمی‌آید
شاخه‌ام، چیدنت نمی‌آید... لحظه‌هایت چه‌قدر مغرورند

دائم‌الخمرهای بی‌چاره، به شکرخنده‌هات معتادند
بت‌پرستانِ بخت‌برگشته، به پرستیدن تو مجبورند

قصدم از ماه، روی ماهت نیست، شب که خطِّ لب سیاهت نیست
شعرهایم بدون تقصیرند، حرف‌هایم بدون منظورند

به هوا پرت کن قبایت را، باز کن بالِ دکمه‌هایت را
سیب‌های سفیدِ لبنانی در سبدهای میوه محصورند

زیر باران که راه می‌افتی، شاعران شعرِ تر می‌انگیزند
عده‌ای بی تو سخت «منزوی» و عده‌ای «قیصر امین‌پور»ند

صالح دُروند

این روسری، آشفته‌ی یک موی بلند است
آشفتگی موی تو دیوانه‌کننده است

بالقوّه سپید است زن امّا زن این شعر
موزون و مخیّل شده و قافیه‌مند است

در فوج مدل‌های مدرنیته هنوز او
ابروش، کمان دارد و گیسوش کمند است

پرواز تماشایی موهای رهایش
تصویرِ رها کردن یک دسته پرنده است

دل، غرق نگاهی است که مابینِ دو پلکش
یک قهوه‌ای سوخته‌ی خیره‌کننده است

با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطان‌زاست
خندیدن او عامل بیماری قند است

تصویر دلش با کمک چشمِ مسلّح
انگار که سنگی تهِ شیئی شکننده است

شاید به صنوبر نرسد قامتش امّا
نسبت به میانگین هم‌این دوره بلند است

ماه است و بعید است که خورشید نداند
میزان حضور و حذرش چند به چند است

صالح دُروند

پیدا شده ا‌ست با همه‌ی چشم‌تنگی‌ات
از پشتِ دکمه بادکنک‌های رنگی‌ات

ترکیب جالبی است قلم‌کاری تنت
پهلوی کفش پاشنه‌دار فرنگی‌ات

ترکیب جالبی است هم‌این عینک مدرن
بر روی چشم و ابروی پارینه‌سنگی‌ات

در بحث آفرینش دریاچه‌ی خزر
الگو گرفته است خدا از قشنگی‌ات

در آسمان‌خراش، صفای گذشته را
دارد هنوز خاطره‌های کلنگی‌ات

لبخند تو، رها شدن از پیله‌ی غم است
پروانه ذوق می‌کند از شوخ و شنگی‌ات

انبوه شاعران تو در استراحت‌اند
وقتی پریده خاطره‌ی بومرنگی‌ات

میلاد عرفان‌پور

به هر سو دربه‌در دنبال یارم
قبولم کن که فرزند بهارم

من آن ابرم که در گرمای مرداد
اگر باران ندارم، سایه دارم

حجّت زمانی

او سبز گرفت و زرد تحویلم داد
این ثانیه‌های سرد تحویلم داد

این دکترتان که عشق نامش باشد
با نسخه‌ی خویش، درد تحویلم داد

مریم جعفری آذرمانی

ردِّ پایی در این بیابان نیست
اثری از عبور انسان نیست
شکم دین به سنگ بسته شده‌ است
که تهِ سفره، تکه‌ای نان نیست

تا که از باغ سر درآوردند
از شقایق، پدر درآوردند
بید تا آمد اعتراض کند
بی‌تأمّل تبر درآوردند

دل ما با گذشته‌ها خوش بود
عاشق آرش و سیاوش بود
کدخدازاده‌ی دهِ بالا
وارث اقتدار کورش بود

چیزی از اقتدار باقی نیست
خونی از این تبار باقی نیست
قهرمانان قصه‌ها ُمردند
که یکی از هزار باقی نیست

پست و بالای‌مان شبیهِ هم است
دین و دنیای‌مان شبیهِ هم است
بس که پا جای هم گذاشته‌ایم
جای پاهای‌مان شبیهِ هم است

مهرداد نصرتی

تو کز نجابت صدها بهار لبریزی
چرا به ما که رسیدی همیشه پاییزی؟

ببین! سراغ مرا هیچ‌کس نمی‌گیرد
مگر که نیمه شبی، غصه‌ای، غمی، چیزی

تو هم که می‌رسی و با نگاه پُر شورت
نمک به تازه‌ترین زخم‌هام می‌ریزی

خلاصه حسرت این ماند بر دلم که شما
بیایی و بروی، فتنه برنیانگیزی

بخند! باز شبیه همیشه با طعنه
بگو که: آه! عجب قصه‌ی غم‌انگیزی

بگو که قصد نداری اذیتم بکنی
بگو که دست خودت نیست تا بپرهیزی

ولی.. ببین خودمانیم مثل هر دفعه
چرا به قهر، تو از جات برنمی‌خیزی؟

نشسته‌ای که چه؟ یعنی دلت شکست؟ هم‌این؟
ببینمت.. ولی انگار که اشک می‌ریزی

عزیز گریه نکن، من که اولش گفتم:‏
تو از نجابت صدها بهار لبریزی!‏

علی‌رضا بدیع

اگر چه هیچ گُلی چون تنِ تو خوش‌بو نیست
همیشه نافه‌گشایی به نفع آهو نیست!

دلیل این همه سرگشتگی به گردن توست
اگر توجّه زنبورها به کندو نیست

حضور توست که دل‌خواه کرده شعرم را
و گر نه آینه در ذات خود پری‌رو نیست

بخواه راحت دنیا و آخرت از  من!
که گفته است دل من، چراغِ جادو نیست؟

میان عاشق و عاشق‌نما تفاوت‌هاست
یکی از آن همه چشمش به پیچش مو نیست

به مِهر می‌کُشی و زنده می‌کنی با قهر
شهید را که نیازی به نوش‌دارو نیست

- پری‌چه‌ای که در این شعر ذکر خیرش رفت
پر است از تب رفتن ولی پرستو نیست

پرنده‌ای که به رغم طنین در زدن‌اش،
شروع یک غزل تازه است در زدن‌اش:

به هر طرف که نظر می‌کنم به جز او نیست
و گر نه چشم من آن قدر نیز کم‌سو نیست...

طغرا

چشم تو به آهوی ختن سخت شبیه است
از چشم تو پیداست که مادربه‌خطایی

فخرالدین اسعد گرگانی

وفا را زاد مادر چون مرا زاد
جفا را زاد مادر چون تو را زاد

نظامی

یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست
چه افزود بر کوه یا زو چه کاست

من آن مرغم و مملکت کوه من
چو رفتم جهان را چه اندوه من

بسی چون مرا زاد و هم زود کُشت
که نفرین بر این دایه‌ی گوژپشت

علی‌رضا قزوه

سرم را می‌زنم از بی‌کسی گاهی به درگاهی
نه با خود زادراهی بردم از دنیا نه هم‌راهی

اگر زادِ رهی دارم هم‌این اشک است و فریاد است
اگر در کوله‌ام چیزی است، اندوهی است با آهی

غروبی را تداعی می‌کنم با شوق دیدارش
تماشا می‌کنم عطر تنش را هر سحرگاهی

دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی
نمی‌خواهد گدایی را براند از درش شاهی

بخواه از او که برگردد ورق، شاید که بشکوفی
دعای دست می‌گویی... چرا چیزی نمی‌خواهی؟

از این سرگشتگی سمت تو پارو می‌زنم مولا!
از این گم‌بودگی سوی تو پیدا می‌کنم راهی

به  طبع طوطیان هند عادت کرده‌ام وقتی
همه الله می‌گویند و من الله ‌اللهی

دوباره نیمه‌ی شعبان رسید و داغ دل نو شد
دعای آل‌یاسین خوانده‌ام با شعر کوتاهی

طالب آملی

طالب ز بس عروس غم آورده‌ام به عقد
تا حشر هر شبی، شبِ دامادیِ من است

طالب آملی

با چنین بختی که من زادم عجب نبود اگر
مادر از نامهربانی، آب در شیرم کند