ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

طالب آملی

با چنین بختی که من زادم عجب نبود اگر
مادر از نامهربانی، آب در شیرم کند

سعدی

استخوان خرده‌ی مجنون مفکن پیش همای
که تعلق به جناب سگ لیلی دارد

سعدی

کبر یک‌سو نه اگر شاهد درویشانی
دیو خوش‌روی به از حور گره‌پیشانی

خواجوی کرمانی

هرکه را سودای لیلی نیست، مجنون آن‌کس است
ورنه مجنون را چو نیکو بنگری دیوانه نیست

امیرخسرو دهلوی

کافردلا! اگر چه کردی حرام، وصلم
بادا چو شیر مادر، خون‌های ما حلالت

محمّدمهدی سیّار

اهل گلایه نیستم... باشد، برو، باشد
باشد... حلالت باد
بردی ببر دنیا و دینم را
اما بگو اینک
از نو کجا پیدا کنم دیگر
تنهایی‌ام... تنها رفیق سال‌های پیش از اینم را

محمّدمهدی سیّار

گاه بی‌دل‌ودماغ می‌کند
گاه شور و شوقِ کار می‌شود
عشق تو
هر دقیقه‌ای به شیوه‌ای
در نهانم آشکار می‌شود

فاضل نظری

ای رفته کم‌کم از دل و جان، ناگهان بیا
مثل خدا به یاد ستم‌دیدگان بیا

قصد من از حیات، تماشای چشم توست
ای جان فدای چشم تو؛ با قصد جان بیا

چشم حسود کور، سخن با کسی مگو
از من نشان بپرس ولی‌ بی‌نشان بیا

ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بی‌آن‌که دل‌بری کنی از این و آن بیا

قلب مرا هنوز به یغما نبرده‌ای
ای راه‌زن دوباره به این کاروان بیا

آفتابی ساوه‌ای

بیماری من چون سبب پرسش او شد
می‌میرم از این غم که چرا به‌ترم امروز!

ابوسعید ابوالخیر

از باده به روی شیخ، رنگ آوردن
اسلام ز جانب فرنگ آوردن

ناقوس به کعبه در درنگ آوردن
بتوان، نتوان تو را به چنگ آوردن

وحشی بافقی - ای‌نامه

چون ترکیب‌بند معروف وحشی بافقی با مطلع «ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را» دوست دارم و پس از بررسی سرسری اشعاری که دوست‌شان دارم و جابه‌جا یادداشت‌شان کرده‌ام دریافتم که علاقه‌ی خاصی به اشعاری دارم که معشوقِ مغرورِ بی‌وفایِ جفاکارِ رقیب‌نواز را مورد خطاب مستقیم قرار داده‌اند...
لذا تصمیم به گل‌چینِ ابیاتی از دیوان غزلیات «وحشی بافقی» که متضمن حرف ندای «ای» و نیز دارای معنای مستقل و قابل نقل (فارغ از کلیِت غزل) باشند، کردم.
و پس از تشکر پیشاپیش، تذکر این نکته که ابیات خلافِ پسندِ ذائقه‌ام را حذف کردم. بالیدن در اجتماع اصالت ممیزی، انسان را ممیز سرخود بار می‌آورد دیگر.

«وحشی»‌صفت ز عیب کسان دیده بسته‌ام
ای عیب‌جو برو که بس است این هنر مرا



کسی خود جان نبُرد از شیوه‌ی چشم فسون‌سازت
دگر قصد که داری ای جهانی کُشته‌ی نازت

نمی‌دانم که باز ای ابر رحمت بر که می‌باری
که بینم در کمین‌گاه نظر، صد ناوک‌اندازت



ای صبا! یاری نما، اشک نیاز من ببین
رنجه مشو، بنگر که یار نازنین من کجاست؟

ادامه مطلب ...

کاظم بهمنی

بین صدها سرفرازی یک تباهی لازم است
گاه در چشم خلایق روسیاهی لازم است

زندگی شطرنج با خویش است تا کی فکر برد؟
در میان صفحه گاهی اشتباهی لازم است

رشته بین من و «او» با گره کوتاه شد
معصیت آن قدرها بد نیست گاهی لازم است

کاظم بهمنی

رسیده‌ام به چه جایی... کسی چه می‌داند
رفیق گریه کجایی؟ کسی چه می‌داند

میان مایی و با ما غریبه‌ای؟! افسوس...
چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه می‌داند

تمام روز و شبت را همیشه تنهایی
«اسیر ثانیه‌هایی» کسی چه می‌داند

برای مردم شهری که با تو بد کردند
چه‌گونه گرم دعایی؟ کسی چه می‌داند

تو خود برای ظهورت مصمّمی اما
نمی‌شود که بیایی کسی چه می‌داند

کسی اگر چه نداند خدا که می‌داند
فقط معطل مایی کسی چه می‌داند

اگر صحابه نباشد فرج که زوری نیست...
تو جمعه جمعه می‌آیی کسی چه می‌داند

کاظم بهمنی

مرده‌ام؛ این نفس تازه‌ی من فلسفه دارد
روی پا بودن این برج ‌کهن فلسفه دارد

سنگ این است که من فکر کنم «قسمتم این بود»
تیشه بر سر زدن «سنگ‌شکن» فلسفه دارد

دوستی با تو میسّر که نشد نقشه کشیدم
با رفیقان شما دوست شدن فلسفه دارد

گفته بودند که در شهر شبی دیده شدی، حیف...
و همین «حیف» خودش مطمئناً فلسفه دارد

آمدی بر سر قبرم، نشد از قبر در آیم
تازه فهمیده‌ام این بند ِکفن فلسفه دارد

کاظم بهمنی

غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می‌کند
شیر دوراندیش با آهو مدارا می‌کند

زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست
آب را گرمای تابستان گوارا می‌کند

جز نوازش شیوه‌ای دیگر نمی‌داند نسیم
دکمه‌ی پیراهنش را غنچه خود وا می‌کند

روی زرد و لرزشت را از که پنهان می‌کنی
نقطه‌ضعف برگ‌ها را باد پیدا می‌کند

دلبرت هرقدر زیباتر، غمت هم بیش‌تر
پشت عاشق را همین آزارها، تا می‌کند

از دل هم‌چون ذغالم سرمه می‌سازم که دوست
در دل آیینه دریابد چه با ما می‌کند

نه تبسم، نه اشاره، نه سوالی، هیچ چیز
عاشقی چون من فقط او را تماشا می‌کند

کاظم بهمنی

نه فقط از تو اگر دل بکنم می‌میرم
سایه‌ات نیز بیفتد به تنم می‌میرم

بین جان من و پیراهن من، فرقی نیست
هر یکی را که برایت بکنم می‌میرم

برق چشمان تو از دور مرا می‌گیرد
من اگر دست به زلفت بزنم می‌میرم

بازی ماهی و گربه است، نظربازی ما
مثل یک تُنگ، شبی می‌شکنم می‌میرم

روح ِبرخاسته از من! ته ِاین کوچه بایست
بیش از این دور شوی از بدنم، می‌میرم

کاظم بهمنی

سینه‌ام این روزها بوی شقایق می‌دهد
داغ از نوعی که من دیدم، تو را دق می‌دهد

برگ‌هایم ریخت بر روی زمین یعنی درخت
خود به مرگ خویشتن رأی موافق می‌دهد

چشم‌هایت یک سوال تازه می‌پرسد ولی
چشم‌هایم پاسخت را مثل سابق می‌دهد

زندگی توی قفس یا مرگ بیرون از قفس؟
دوّمی! چون اوّلی دارد مرا دق می‌دهد

کاظم بهمنی

تا تو بودی در شبم، من، ماه تابان داشتم
روبه‌روی چشم خود چشمی غزل‌خوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده‌دار وصل نیست
یک زمان پیش‌آمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می‌شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کم‌تر از آن نارفیقان داشتم

ساده از «من بی‌تو می‌میرم» گذشتی خوب من
من به این یک جمله‌ی خود، سخت ایمان داشتم

لحظه‌ی تشییع من از دور بویت می‌رسید
تا دو ساعت بعد دفنم هم‌چنان جان داشتم

کاظم بهمنی

خبرِ خیرِ تو از نقل رفیقان سخت است
حفظ حالات من و طعنه‌ی آنان سخت است

لحظه‌ی بغض نشد حفظ کنم چشمم را
در دل ابر، نگه‌داریِ باران سخت است

کشتی کوچک من هرچه که محکم باشد
جستن از عرصه‌ی هول‌آور طوفان سخت است

ساده عاشق شده‌ام... ساده‌تر از آن رسوا
شهره‌ی شهر شدن با تو چه آسان سخت است

ای که از کوچه‌ی ما می‌گذری، معشوقه
بی‌محلی سر این کوچه دو چندان سخت است

زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید
فن تشخیص نم از چهره‌ی گریان سخت است

کاظم بهمنی

کسی که در حضور تو غزل ارائه می‌کند
حرف نمی‌زند تو را، عمل ارائه می‌کند

فقط برای کام خود لب تو را نمی‌گزم!
کسی که شهد می‌خورد عسل ارائه می‌کند

نشسته توی دفترم نگاه ِ لرزه‌افکنت
و صفحه‌صفحه شاعرت گسل ارائه می‌کند

به کُشته مرده‌های تو قسم که چشم محشرت
به خاطر ِمعاد تو  اجل ارائه می‌کند

«رفاهِ» دست‌های تو شنیده‌ام به تازگی
برای جذب مشتری «بغل» ارائه می‌کند

بگو به کعبه از سَحر درون صف به ایستد
ظهر‌، قریش ِ طبع من، هبل ارائه می‌کند

ظهر، کلاس ِدینی و من و تو و معلّمی
که هی برای بودنت علل ارائه می‌کند

و غیبتی که می‌زند برای «بهمنی» است که
نشسته در حضور تو غزل ارائه می‌کند