ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

صدیقه مرادزاده

در را به هم می‌کوبد
پرده را کنار می‌کشد
کتاب ها را ورق می‌زند
خانه را به هم می‌زند و
می‌گریزد

باد
چه قدر شبیه توست

لاادری

مرا جای خودم بگذار
خودت را جای گه‌واره
و آغوشی تسلی‌بخش
کنارم باش هم‌واره

لاادری

گاهی تو
گاهی یاد تو
گاهم هم غم تو
آخر این «تو» کار مرا تمام می‌کند!

لاادری

این طور قبول نیست!
چشم‌هایت را زمین بگذار
بیا دست خالی بجنگیم

لاادری

آن قدر نفس می‌کشم

تا تمام شود

همه‌ی آن هوایی که سراغ تو را می‌گیرد

لاادری

مرور می‌کنم
خاطرات‌مان را
اما مگر
کپی برابر اصل می‌شود؟!

لاادری

تو را
خودم چشم زدم!
بس که نوشتمت میان شعرهام
بی آن‌که
اسفند بچرخانم میا ن واژه‌ها

لاادری

«او»
سوم شخص مفرد نیست
همه‌ی دنیای من است!

رسول یونان

تو ماه را
بیش‌تر از همه دوست می‌داشتی
و حالا
ماه، هر شب
تو را به یاد من می‌آورد
می‌خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دست‌مالی
از پنجره‌ها پاک نمی‌شود!

لاادری

منم که تا تو نخوابی نمی‌برد خوابم
تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده

ز ریشه کندن این دل تبر نمی‌خواهد
به یک اشاره می‌افتد درخت فرسوده

مهدیه لطیفی

هم‌این که سلام می‌کنی
دلم به هم می‌خورد
از تمام سلام‌های بی‌آغوشِ جهان
بیا و تنت را به مهربانی آلوده کن
من از هوس حرف نمی‌زنم

مولانا

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم        
نه شبم نه شب‌پرستم که حدیث خواب گویم

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی        
پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم        
بگریزم از عمارت سخن خراب گویم

به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم        
به میانه‌ی قشورم همه از لباب گویم

من اگر چه سیب شیبم ز درخت بس بلندم        
من اگر خراب و مستم سخن صواب گویم

چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش        
خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم

بگشا نقاب از رخ که رخ تو است فرّخ        
تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم

چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن        
تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم

ز جبین زعفرانی کر و فر لاله گویم        
به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم

چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم        
نه به شب طلوع سازم نه ز ماه‌تاب گویم

اگرم حسود پرسد دل من ز شُکر ترسد        
به شکایت اندر آیم غم اضطراب گویم

برِ رافضی چه‌گونه ز بنی‌قحانه لافم        
برِ خارجی چه‌گونه غم بوتراب گویم

چو رباب از او بنالد چو کمانچه رو درافتم        
چو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم

به زبان خموش کردم که دل کباب دارم        
دل تو بسوزد ار من، ز دل کباب گویم

مهدی جوینی

آزاد شو از بند خویش، زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگی است، تأخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن از آشتی‌ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان
تو شاه‌کار خالقی، تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز می‌خواهی بِکش
زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن

لاادری

من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دوراندیش را

من پذیرفتم که عشق؛ افسانه است
این دل دردآشنا؛ دیوانه است

می‌روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم‌آغوشت کنم

می‌روم، از رفتنم دل‌شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش

گر چه تو تنهاتر از من می‌روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را

مریم حیدرزاده

کاش در دهکده‌‌ی عشق، فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می‌کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دل‌های مسافر، هر شب
روی شفاف‌ترین خاطره، مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم می‌کرد
قرض می‌داد به ما هر چه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی‌رفت به این زودی‌ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دل‌ها پر افسانه‌ی نیما می‌شد
و به یادش همه شب ماه، چراغانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کم‌تر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

کاش دنیای دل ما شبی از این شب‌ها
غرق هر چیز که می‌خواهی و می‌دانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر، هم‌این مصرع پایانی بود

محمدعلی بهمنی

من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز
که انعطاف تو، یک‌سان نشسته در هر چیز
 
تفاهمی است میان من و تو و گل سرخ
رفاقتی است میان تو و من و پاییز
 
به فصل فصل تو معتادم، ای مخدّر من!
به جوی تشنه‌ی رگ‌های من، بریز بریز
 
نه آب و خاک که آتش، که باد می‌داند
چه صادقانه تو با من نشسته‌ای، من نیز
 
اسیر سِحر کلام توام، بگو: بنشین
مطیع برق پیام توام، بگو: برخیز
 
مرا به وسعت پروازت ای پرنده! مخوان
که وا نمی‌شود این قفل با کلید گریز

کاظم بهمنی

درد یک پنجره را پنجره‌ها می‌فهمند
معنی کورشدن را گره‌ها می‌فهمند

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصّه‌ی تلخ مرا سُرسُره‌ها می‌فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف‌زدن
چشم‌ها بیش‌تر از حنجره‌ها می‌فهمند

آن چه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره‌ها می‌فهمند

نه! نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن‌ها بعد در آن کنگره‌ها می‌فهمند

عباس معروفی

لازم نیست مرا دوست داشته باشی،
من تو را به اندازه‌ی هر دومان دوست دارم.

علی‌رضا روشن

در را که می‌بندی
باد هم پشت ِخانه‌ات زوزه می‌کشد
من که منم!

صبا میراسماعیلی

تمام ِ من از آن ِتوست،
تو را نمی‌دانم...
کاش!
سهم ِآدم‌ها از هم
عادلانه بود