ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

لاادری

دست خودت نیست، زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی، پناه ببری، ضعیف باشی
دست ِ خودت نیست، زن که باشی
گه‌گاه حریصانه بو می‌کنی دست‌هایت را...
شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه‌اش
لابه‌لای انگشتانت باقی مانده باشد !
دست خودت نیست، زن که باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می‌ریزی
و قناعت می‌کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوش‌بخت باشد
دست ِخودت نیست، زن که باشی
همه‌ی دیوانگی‌های عالم را بلدی

ریحانه جبّاری

حتماً
در یکی از زندگی‌های قبلی‌مان
شاید هزارسال پیش
هم‌دیگر را دیده‌ایم
و آن جا آن قدر مهربان بوده‌ای
که هزارسال است
نامهربانی‌ات را
تاب آورده‌ام

رضا کاظمی

بوسه‌هات کوتاه‌اَند
مثل شعرهای من
تا بیایی بخوانی،
تمام شده‌اند!

لاادری

تفسیر هر نگاه غزل‌ساز عشق من
باشد برای حافظِ شیـرازِ عشق من

تلفیقی از دمای قم و سوز بندر است
در کُل، نگاه گرم تو، اهوازِ عشق من

جواد کلیدری

روزگاری‌ است که دردت شده در من جاری
زجرکش کرده مرا بستر این بیماری

باورت می‌کنم ای عشق! تو هم باور کن
دلم از تیر تو برداشته زخمی کاری

من به شهریور چشم تو ارادت دارم
تو به دی ماه دلم گوشه‌ی چشمی داری؟

تا ابد کشته‌ی چشمان تواَم، حرفی نیست
گرچه این هم شده دیگر سخنی تکراری

پشت‌‌گرمم به تو، گرمای تموزی انگار
پشت‌گرمم به تو ای عشق! در این ناداری

پژمان بختیاری

آن دشمنی که دوست نگردد دل من است
آن عقده‌ای که حل نشود مشکل من است

از دشمنان چه گونه شکایت توان نمود
جایی که پاره‌ی تن من، قاتل من است

آمد بهار و غنچه‌ی دل، خنده زد به شاخ
آن غنچه‌ای که خنده نبیند دل من است

بی‌غم نبوده‌ام نفسی تا که بوده‌ام
گویی که غم سرشته در آب و گِل من است

شاخ غمی است، دانه‌ی اشکی است، ای دریغ
از کِشته‌ی وجود، هم‌این حاصل من است

غرقم به بحر حیرت و راه نجات نیست
دستم اگر به مرگ رسد ساحل من است

شادان به یک نگاه که غافل کند کسی
گر هست در زمانه، دل غافل من است

گفتم مرو به جز دل من در دل کسی
گفتا که این خرابه کجا قابل من است؟

امیری فیروزکوهی

آزاده را جفای فلک بیش می‌رسد
اوّل، بلا به عاقبت‌اندیش می‌رسد

از هیچ آفریده ندارم شکایتی
بر من هر آن چه می‌رسد از خویش می‌رسد

چون لاله یک پیاله ز خون است روزی‌ام
کآن هم مرا ز داغ دل خویش می‌رسد

رنج غناست آن چه نصیب توان‌گر است
طبع غنی به مردم درویش می‌رسد

امروز نیز محنت فرداست روزی‌ام
آن بنده‌ام که رزق من از پیش می‌رسد

ابوالقاسم لاهوتی

ترسم آزاد نسازد ز قفس صیّادم
آن قدر تا که رود راه چمن از یادم

بس که ماندم به قفس، رنگ گل از یادم رفت
گر چه با عشق وی از مادر گیتی زادم

روز خوبی هم اگر داشته‌ام یادم نیست
گوییا یک‌سره از لانه به دام افتادم

آتش از آه به کاشانه‌ی صیّاد زنم
گر از این بند اسارت نکند آزادم

شور شیرین و شکرخنده‌ی دل‌داری نیست
ور نه من در هنر، استادتر از فرهادم

بارها دست اجل گشت گریبان‌گیرم
باز هم دامن عشق تو ز کف ننهادم

دگر این شیوه ز من پیش رقیبان ظلم است
من که بی چون و چرا هر چه تو گفتی دادم

گر چه باشد غم عالم به دل لاهوتی
هیچ کس در غم من نیست از آن دل‌شادم

ابوالحسن وزیری

فغان بلبلی کز عشق می‌نالد اثر دارد
نه هر مرغی که فریادی کشد شوری به سر دارد

به گلشن ناله‌ی مرغ چمن شوق‌افکن است اما
صدایی کز قفس آید برون، شوری دگر دارد

میان خونِ دل غرق است هم چون لاله لب‌خندم
چنین خندد کسی کز عشق داغی بر جگر دارد

ز سیر گلشن عشقم چه حسرت‌ها که حاصل شد
خوش آن مرغی که در این باغ سر در زیر پر دارد

بَرَش افسردگی‌ها دان و بارش نامرادی‌ها
چمن‌زار محبت گر درختی بارور دارد

ز روی بلبل این باغ شرمت باد ای گل‌چین
گلی چیدی که چشمی خون‌فشان بر او نظر دارد

اگر این شام جان‌فرسا سحر گردد، دلِ زارم
شکایت‌ها ز گیسوی تو با باد سحر دارد

کاظم بهمنی

شب اندوه کنار تو به سر می‌آید
آفتابی و به امر تو سحر می‌آید

آبرو یافته هر کس به تو نزدیک شده
خار هم پیش شما گل به نظر می‌آید

و نبوّت به دو تا معجزه آوردن نیست!
از کنیزان تو هم معجزه بر می‌آید

به کسی دم نزد امّا پدرت می‌دانست
وحی از گوشه‌ی چشمان تو در می‌آید

پای یک خط تعالیم تو بانو به خدا
عمر صد مرجع تقلید به سر می‌آید

مانده‌ام روزی اگر باز بیایی به زمین
چه بلایی به سر «اهل نظر» می‌آید؟!

مانده‌ام لحظه‌ی پیچیدن عطر تو به شهر
ملک‌الموت پی چند نفر می‌آید؟!

فروغ فرّخ‌زاد

می‌روم خسته و افسرده و زار
سوی منزل‌گه ویرانه‌ی خویش
به خدا می‌برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه‌ی خویش

می‌برم تا که در آن نقطه‌ی دور
شت‌وشویش دهم از رنگ گناه
شست‌وشویش دهم از لکّه‌ی عشق
زین همه خواهش بی‌جا و تباه

می‌برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه‌ی امید محال
می‌برم زنده‌به‌گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می‌لرزد، می‌رقصد اشک
آه! بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه‌ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

عاقبت بند سفر، پایم بست
می‌روم، خنده‌به‌لب، خونین‌دل
می‌روم، از دل من دست بردار
ای امید عبث بی‌حاصل

جواد زهتاب

چنان سیلی که می‌پیچد به هم آبادی ما را
غم تو می‌برد با خود، تمام شادی ما را

به این امید می‌گردم که تا خاک رهت گردم
که دامانت برانگیزد غبار وادی ما را

مرا هر چند می‌خواهی ولی در بند می‌خواهی
رها کن گیسوانت را، بگیر آزادی ما را

تو از لیلی نسب داری من از نسل جنون هستم
از این به‌تر چه خواهی نسبت اجدادی ما را

اگر با قیس می‌سنجی، جنونم را تماشا کن
هوای بیستون داری، ببین فرهادی ما را

هوای مشکِ گیسویی، خیال چشمِ آهویی
ببین بر باد داد آخر، سر صیّادی ما را

بهروز یاسمی

به خوابم آمدی پر کردی از اندوه خوابم را
به دست ابرهای تیره دادی آفتابم را

و حالا مثل نیلوفر به دنبال ردّ پایت
به هر سو می‌کشانم شاخه‌های پیچ و تابم را

یقین دارم که چشمانت ز هُرم واژه‌ها می‌سوخت
اگر روزی برایت می‌نوشتم التهابم را

و گر نه با هم‌این نامه برایت می‌فرستادم
دو برگ از دفتر اندوهِ بیرون از حسابم را

و یا بی‌پرده و روشن برایت شرح می‌دادم
فقط یک خط ز سرفصل کتاب اضطرابم را

که تا دیگر دلِ بی‌اعتقادت باورش می‌شد
که من هم چون تو پنهان می‌کنم از خود، عذابم را

حسین پارسامنش

او قول داده بود که لیلا نمی‌رود  
مال من است، بی‌ من از این‌جا نمی‌رود

او قول داده بود آدم و حوّاش می‌شویم  
سوگند خورده بود که فرداش می‌شویم

ادامه مطلب ...

علیرضا قزوه

بگذار کسی نداند این دنیا
حکایتش چه بود و
خنده‌ی ماه
آتش کدام منظومه بود
بگذار
کسی نداند این دریا، تمام
اشک گم‌شدگان بود

علیرضا قزوه

به من نمی‌چسبد این فروردین
مادربزرگ‌ها که نباشند
عید مثل یک چای سرد شده است...

علیرضا قزوه

دو کوچه بالاتر از تماشا، بهار شد بال و پر تکاندم
نماند از این خانه جز غباری و خانه را آن قدر تکاندم

و چشم‌ها را دوباره شستم و مثل ماهی از آب رستم
و سقف دل را سپید کردم و فرش جان را سحر تکاندم

نفس‌تکانی نکرده بودم چه بی‌هیاهو نفس کشیدم
جگرتکانی شنیده بودی؟ صدف شکستم جگر تکاندم

پر از شکوفه است شانه‌هایم میان توفان و باد و باران
به دامنم ریخت یک جهان جان، چو شانه را بیش‌تر تکاندم

لباس چرک نگاه خود را ز مردم دیده دور کردم
چه سخت بود این نظرتکانی به چوب مژگان نظر تکاندم

پرم شکستند پر کشیدم دلم شکستند دل سپردم
سرم بریدند خنده کردم سرم بریدند سر تکاندم

نه چپ نوشتم نه راست خواندم نه شرق گفتم نه غرب رفتم
تهی است از هر چه جز بهاران دلی که از خشک و تر تکاندم

مریم جعفری آذرمانی

منم که هر چه که خوبی ا‌ست بیش و کم کردم
اگر چه گاهی از اوقات هم ستم کردم

به پای دیگِ جهنم نشستم و شب و روز
از آتشی که به پا کرده بود کم کردم

به آبِ توبه، تمام بهشت را شستم
بهشت، جای خودم بود پس خودم کردم

همیشه هر چه دلم خواست هیچ‌وقت نشد
همیشه از لج او هر چه خواستم کردم

چنان تمام تنم را به تازیانه گرفت
که اعتراف به کارِ نکرده هم کردم

سلام! خسته نباشی فرشته‌ی مطرود
کنار من بِنِشین تازه چای دم کردم

حمیدرضا برقعی

باز از بام جهان بانگ اذان لب‌ریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحرِ آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
«دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است»

با شماییم که خود را خبری می‌دانید
و زمین را همه ارث پدری می‌دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که هم‌کاسه‌ی نمرود شدید

گردباد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می‌آید
دیگر از خرد و کلان معجزه بر می‌آید

سنگ این قوم که سجیل شود می‌فهمید
آسمان غرق ابابیل شود می‌فهمید

پاسخت می‌دهد این طایفه با خون اینک
ذولفقاری ز نیام آمده بیرون اینک

هان! بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم‌الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است

یا محمد! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
روز خوش بی‌تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه‌ها بی‌تو دمادم سنگ است
یا محمد! دل این قوم برایت تنگ است
 
بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم‌الله

سیّداحمد حسینی

خاتون ما
پنج حرف داشت
ولی
حرف نداشت