من که خوابم نمیبرد، خواب و راحتم را گرفته بیتابی
عشق من! نیمههای شب شده و تو در آغوش همسرت خوابی
از تو عمری گذشته اما من با خودم فکر میکنم که هنوز
تو همان دختر جوان هستی با همان گونههای سرخابی
•
فرض کن این اتاق پیش من است و همین تخت با من خوشبخت
فرض کن این لباس خواب سفید فرض کن این ملافهی آبی
اتفاقاً شبی رباطکریم زیر باران من خراب شود
اتفاقاً تو هم پس از باران اثری از خودت نمییابی
پرده را میزنم کنار، امشب از شب پیش هم سیاهتر است
فرض کن اتفاقاً امشب هم نیستی و به من نمیتابی
•
پس کجا رفته آن دو چشم قشنگ؟ آن دو تا چشم کوچک دلتنگ
کو دل تنگ کوچکت؟ کو آن صورت مهربان مهتابی؟
در کنارت کسی که میخوابد گونهات را چهگونه میبوسد؟
آه... او را چهگونه میبوسی؟! در کنارش چهگونه میخوابی؟!
•
باز هم قرص دیگری خوردم بلکه مُردم، دل از تو هم کندم
و خودم را به سختی آکندم به هماین خوابهای مردابی
•
... نتوانستم از تو دل بکنم شب فردا به یادت افتادم
ساعتم را که کوک میکردم فکر کردم کنار من خوابی
موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
شب که این قدر نباید به درازا بکشد
خودشناسی قدم اول عاشقشدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد
زخمی کینهی من این تو و این سینهی من
من خودم خواستهام کار به اینجا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگریاست
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد
چه شبهایی که پرپر شد چه روزانی که شب کردم
نه عبرت را فراخواندم نه غفلت را ادب کردم
برات من شبی آمد که در آیینه لرزیدم
شب قدرم همآن شب شد که در زلف تو تب کردم
شب تنهایی دل بود، چرخیدم، غزل گفتم
شب افتادن جان بود، رقصیدم، طرب کردم
تمام من همین دل بود دل را خون دل دادم
تمام من همین جان بود جان را جان به لب کردم
دعایی بود و تحسینی، درودی بود و آمینی
اگر دستی برآوردم، اگر چیزی طلب کردم
تو بودی هر چه اوتادم اگر از پیر دل کندم
تو بودی هر چه اسبابم اگر ترک سبب کردم
نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن
اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم
الهی عشق در من چلچراغی تازه روشن کن
ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم
عاشق آن صخرههایم، ماه را هم دوست دارم
«کفش هایم کو؟...» که من این راه را هم دوست دارم
اشک با من مهربان است و تبسّم مهربانتر
شور و لبخند و دریغ و آه را هم دوست دارم
گر چه خارم، گاهگاهی راه دارم در گلستان
گرچه خاکم، خاک آن درگاه را هم دوست دارم
عاشقم بر ذکر «یا رحمان» و «یا حنّان» و «یا هو»
ذکر «یا منّان» و «یا الله» را هم دوست دارم
عاشق شمسم، ولی حلّاج را هم میپسندم
سوز و حال خواجه عبدالله را هم دوست دارم
یوسفی گم کردهام چون روزهای عمر و هر شب
سر فرو بردن درون چاه را هم دوست دارم
با غریبان زمین هر لحظه در خود میگدازم
راستش این غربت جانکاه را هم دوست دارم
شنبهها تا جمعهها را داغدار انتظارم
حسرت آن جمعهی ناگاه را هم دوست دارم
گر چه، مرگ - این خلوت نایاب - را هم میستایم
زندگی این فرصت کوتاه را هم دوست دارم
چنان درخت خزاندیده اشک میریزم
بهار آمده اما هنوز پاییزم...
شراب خورده مستیم و تشنه لب تو
چگونه از هوس بوسهات بپرهیزم؟
اگر چه از کف دریا فروتریم اما
به موجهای فراگیر درمیآویزم
تو مهربانی و با ذره مهر میورزی
و گرنه گرد و غباری حقیر و ناچیزم
غبار روی زمینم و آنچنان مغرور
که پیش پای کسی جز تو برنمیخیزم
دیشب از چشمم بسیجی میچکید
از تمام شب «دوعیجی» میچکید
باز باران شهیدان بود و من
باز شبهای «مریوان» بود و من
دستهایم باز تا آهنج رفت
تا غروب «کربلای پنج» رفت
عمری به هر کوی و گذر، گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کردهام، بنشین تماشایت کنم
بنشینم و بنشانمت، آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را، مهمان لبهایت کنم
بوسم تو را با هر نفس، ای بخت دور از دسترس
ور بانگ برداری که بس! غمگین تماشایت کنم
آه، ای خوکرده با غمهای سرد
بیگمان این درد، درمان میشود
من یقین دارم که آن نامهربان
از خطای خود پشیمان میشود
پوزشم را میپذیری،
بیگمان
عشق با این اشکها، بیگانه نیست
دوستی بذریست، اما هر دلی
در خور پروردن این دانه نیست.
دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد
آزردهدلان را سر گلگشت چمن نیست
از آتش سودای تو و خار جفایت
آن کیست که با داغ نو و ریش کهن نیست
بسیار ستمکار و بسی عهدشکن هست
اما به ستمکاری آن عهدشکن نیست
در حشر چو بینند بدانند که وحشی است
آن را که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست
گیاه وحشیِ کوهم، نه لالهی گلدان
مرا به بزم خوشیهای خودسرانه مبر
به سردی خشن سنگ، خو گرفته دلم
مرا به خانه مبر
زادگاه من کوه است.
ز زیر سنگی یک روز سر زدم بیرون
به زیر سنگی یک روز میشوم مدفون
سرشت سنگی من آشیانِ اندوه است.
جدا ز یار و دیارم، دلم نمیخندد
ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه.
گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمی به گریه میآرد
مرا به گریه میار...
در شهر، دلبری که بخندد به ناز نیست
عشقی که آتشم بزند بر نیاز نیست
برق صفا نمانده به چشمان دلبران
دیدار هست و دیدهی عاشقنواز نیست
ساقی مریز باده که میدانم این شراب
مردافکن و تبآور و میناگداز نیست
رازی است بر لبم که نخواهم سرودنش
مردیم از این که محرم دانای راز نیست
مردم اگر چه قصهی ما ساز کردهاند
ما را زبان مردم افسانهساز نیست
آن گل به طعنه گفت که در بزم درد ما
روی نگار و جام می و اشک ساز نیست
ای تازهگل مناز به گلزار حسن خویش
ناز این همه به چهرهی گلهای ناز نیست
سوزم چو لاله در دل صحرای زندگی
نازم به بخت ژاله که عمرش دراز نیست...
بین این مردمِ سـردرگمِ سرماخورده
دلم از سردی رفتار خودم جا خورده
هُرم ِگرم نفسم یخ زده است از بس که
شانهام خورده بر این مردمِ سرما خورده
میروم گریه کنم غربت پُر ابرم را
در دل سنگیِ خود، این دل تیپا خورده
و غرور شب این شهر نخواهد فهمید
تا ابد قرعـه به نام شب یلدا خورده
•
کوچهها را همه گشتم پی تو نامعلوم!
کو؟ کدامین درِ لب تشنه شما را خورده؟!
بر تهیدستی بیحدّ و حسابم بنگر
دست کوتاه من از دست تو مِنها خورده
یکی فرهاد را در بیستون دید
ز وضع بیستونش باز پرسید
ز شیرین گفت در هر سو نشانی است
به هر سنگی ز شیرین داستانی است
فلان روز این طرف فرمود آهنگ
فرود آمد ز گلگون در فلان سنگ
فلان جا ایستاد و سوی من دید
فلان نقش فلان سنگم پسندید
فلان جا ماند گلگون از تک و پوی
به گردن بردم او را تا فلان سوی
غرض کز گفتوگو بودش همین کام
که شیرین را به تقریبی برد نام
خیلی دلم گرفته، کمی آسمان کجاست؟
یک چکه آب تازه و یک تکه نان کجاست؟
حال و هوای عشق ندارد دگر دلم
نامی نمانده است برایم، نشان کجاست؟
مال و عصمت را زلیخا بد درین سودا نباخت
ماه کنعان بردن از خیل خریداران خوش است
هر بیخبر که خندید بر حسرت زلیخا
آخر ز بزم یوسف، کف را بریده برخاست