عمر دوباره یافت زلیخا ز ماه مصر
اوقات، به که صرف عزیزان کند کسی
زلیخا یافت عمر رفته را از صحبت یوسف
ز سودای محبت هیچکس مغبون نخواهد شد
همت مردانه میخواهد گذشتن از جهان
یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند
در جان هوسناک زلیخاست عروسی
در خلوت یوسف ز زلیخا خبری نیست
نه زلیخا پیرهن تنها به بدنامی درید
عشق ازین مستورها بسیار رسوا ساخته است
هوس هرچند گستاخ است، عذرش صورتی دارد
به یوسف میتوان بخشید تقصیر زلیخا را
عاشق صاحبنظر از جا برد معشوق را
بود فارغبال یوسف تا زلیخا کور بود
عجب ار مملکت مصر نمیرفت به رود
زان همه سیل که از چشم زلیخا میریخت
«ناز» اگر در «بغل نرم» خیابان خوب است
«عشق» در پهنهی مهجور بیابان خوب است
•
از خدا خواستم آسوده نباشم ای عشق
با تو اوضاع جهان بیسروسامان خوب است
من سفارششدهی دست لسانالغیبم
«زیر شمشیر غمت رقص کنم» ـ آن خوب است
و چه زیباست نبردی که تو دشمن باشی
مرگ ـ از دست تو با زخم فراوان خوب است
با تو هر چیز خوشآیند و جهان: زیبایی است
با تو پاییز قشنگ است و زمستان خوب است
چه قدر ردشدن از زیر درختان زیباست
چه قدر بر لب این پنجره: باران خوب است
•
عطش توست ـ گوارای وجودم شده است
گاه یک درد به اندازهی درمان خوب است
شوکران هوسی شهد تو را تلخ نکرد
لذّت طعم عذاب تو کماکان خوب است
در جشنهای رنگین، در خندههای زیبا
چشمم نخورد آبی، از چشمهی تماشا
•
میزش کنار من بود اما چه دور بودند:
دستان کوچک من، از دستهای «سارا»
انگار بسته بودند دست من و تو عهدی ـ
از لحظهی نخستین، از ابتدای دنیا
انگار خوانده بودند در گوش چشم و دستم ـ
ـ قانون عشق این است: «تنها» برای «تنها»
•
شاید اگر نبودی، شاعر شدن غلط بود
شاید نمیسرودم، هرگز، ترانهای را
بر من ببخش اگر گاه، حرفی مکدّرت کرد
بیآفتاب بودم مثل تمام شبها
میخواستم بتابی، تنها، به روزن من
میخواستم نباشی: رود هزار دریا
من بازگشتهام
با عروسی بیدریا در سینهام
همراه زنی که همهی منطقهی آزاد تجاری را
آورده است به فرودگاه مهرآباد
از بندر چیزی نخریدهام
از بندر چیزی نیاوردهام
چو بوی پونه از دکّان عطاری بزن بیرون
هوای عاشقان شهر اگر داری، بزن بیرون
تو را آیینهها در بینهایت چشمدرراهاند
از این نُهتوی آهاندودِ زنگاری، بزن بیرون
زدم از اصفهان بیرون که بوی گاوخونی داشت
تو هم ای شیخ! از این چاردیواری بزن بیرون
الا ای جمعهی سرخی که رنگ عید نوروزی
از این تقویم سرتاسر عزاداری بزن بیرون
چه طرفی بستهای از حکمرانی روی این قلیان
الا سلطان! از این زندان قاجاری بزن بیرون...
پرسید یکی که عاشقی چیست؟
گفتم که مپرس از این معانی
آن گه که چو من شوی ببینی
آن گه که بخواندت بدانی
در کجا رسم بر این است که عاشق نشوی؟
باغبان باشی و دلتنگ شقایق نشوی؟
بر کدامین سرخطّی بنوشته است قلم
که سرخطّ چلیپای حقایق نشوی؟
در کجا رسم بر این است که عاشق گیرند؟
چاک پیراهن خونین شقایق گیرند؟
به کدامین سر تقصیر مقرّر کردند
نوبت عاشقی از حسّ دقایق گیرند؟
در کجا رسم بر این است که مستان گیرند؟
حسّ میخوارگی از بادهپرستان گیرند؟
این نه رسمی است پسندیده، خدایا مپسند
که خلوص از دل اخلاصپرستان گیرند
در کجا رسم بر این است نسیمی نوزد؟
نفس باد صباپیشه نسیمی نوزد؟
از خدا میطلبم صحبت روشنرأیی
اهتزازی که به هر کهنهنسیمی نوزد
اگر آن ترکش تهدید، بدن میخواهد
طفل این خاک، نه قنداق، کفن میخواهد
زیر پوتین پلشتان اگر این خاک رود
زندگی، پیرهن مرگ، به تن میخواهد
حفظ حیثیت دریا به -فقط- ساحل نیست
موجهای قدر، صخرهشکن میخواهد
او به ویران شدن رابطه میاندیشد
آن که صد فاصله بین تو و من میخواهد
او به جریان من و تو نگران مینگرد
او از این خرّمی رود، لجن میخواهد
آه از آن دشت، که در آن نخروشد رودی
آه از آن رود که مرداب شدن میخواهد
•
کاش در معرکهی مرگ، شهیدی باشم
آن که ذرات تنش، خاک وطن، میخواهد
در کار جهان هیچکس ابهام ندارد
تنها غم عشق است که فرجام ندارد
ما سوختهها طعمهی هموارهی عشقیم
این آتش کهنه هوس خام ندارد
از روز و شبم جز تو ندارم خبر ای ماه
دیوانگی من سحر و شام ندارد
بگذار که با یاد تو غافل شود از تو
این مرغک وحشی خبر از بام ندارد
هر چند پریشان ولی آسودهترینم
دیوانه، غم گردش ایام ندارد
ماییم و غمی کهنهتر از روز نخستین
تا سلسلهی درد سرانجام ندارد
بگذار چموشانه رهایم کنی ای دل
بگذار بگویند: دلی رام ندارد
بگذار برای همه بیواسطه باشی
مانند شرابی که غم جام ندارد
آرامش مرداب برای تو عذاب است
تو رودی و جریان تو آرام ندارد
همسایه -چشم بد نرسد- صاحب زر است
چون صاحب زر است، یقیناً ابوذر است
کمکم به دست مردهدلان غصب میشود
باغی که در تصرّف گُلهای پرپر است
چون و چرا مکن که در این کشتزار وهم
هر کس که چون نکرد و چرا کرد، بهتر است
صبح از مزار خطشکنان زنده میشود
شاعر هنوز در شکن زلف دلبر است
ای بُرده هرچه بوده! چه داری که پس دهی؟
اصلاً بیا و فرض کن امروز محشر است
گفتید: «لب ببند که با هم برادریم»
من یوسفم، که است که با من برادر است؟
ما دل به رهنمایی اینها نبستهایم
پایی اگر دراز کنی، جاده رهبر است
با سنگها بگو که چه اندیشه میکنند
حتّا بدون بال، کبوتر کبوتر است
کار صعب است در این راه، بگویم یا نه؟
توامانند مهِ و ماه، بگویم یا نه؟
شرق از مرمره تا سند به پا میخیزد
خلق از افریقیه تا هند به پا میخیزد
خون تاجیک دگر جوش جنون خواهد زد
ازبک از آمویه، پاپوش به خون خواهد زد
باشه در صخرهی کشمیر فزون خواهد شد
ببری از بیشهی بنگال برون خواهد شد
ترکمن بر زبر باد سفر خواهد کرد
باز افغان به جهان عربده سر خواهد کرد
روم عثمانی از آیینه برون خواهد تاخت
ترک شروانی از ارمن به لیون خواهد تاخت
اور و اربیل مپندار که بیآیین است
کرد سالار امین است، صلاحالدین است
دوش نقشی به زمین آمد و نقشی برخاست
آذرخشی بدرخشید و درفشی برخاست
صبح امکان محال است در عالم امروز
حشر رایات جلال است در عالم امروز
گیتی از اشتلم شیعه دژم خواهد شد
جیش سنّی و اباضیّه به هم خواهد شد
زیدی و مالکی افسانه دِگر خواهد کرد
شافعی و حنفی ترک سَمَر خواهد کرد
هله رعد است، هلا برق به پا خواهد خاست
اُمت واحده از شرق به پا خواهد خاست
تصّور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خَم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بیقراری را که از دست تو خواهد رفت
مزن تیر خطا، آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوهی غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
به مرگی آسمانی فکر کن، محکم قدم بردار
به حلقآویز داری را که از دست تو خواهد رفت
گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکَن! آینه این قدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینهشدنها آیا
دوبرابرشدن غصهی تنهایی نیست!؟
بیسبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه، تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آن که یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره میآیی، نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست