ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری
ماهرویان

ماهرویان

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

خورخه لوییس بورخس

کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوتِ ظریف میان نگه‌ داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
این‌که عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند، اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد
یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی

امید مهدی‌نژاد

ای گیاهِ برآمده! ابتری، بی‌بری هنوز
ای درختِ خزان‌زده! از گیاهان سری هنوز

بعدِ عمری رفو شدن، نو شدن، زیر و رو شدن
در همان کاری، ای فلک! سفله می‌پروری هنوز...

علیرضا قزوه - عرض حال

شب و روزم گذشت به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب‌حال، نه یکی گفت‌وگو

نه به خود آمدم، نه ز خود می‌روم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه است، همه جا همهمه است
همه جا «لاشریک... »،  همه جا  «وحده... »

نبرد غیر اشک، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین هله با مِی نشین
هله سر کن غزل، هله تر کن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه‌اش هوی و های، همه‌اش های و هو

هله امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم  مال او

هله از جانِ جان، چه نوشتی؟ بخوان !
هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !

بِبَریدم به دوش، به کوی می‌فروش
که شرابم شراب، که سبویم سبو

علیرضا قزوه - قصه‌ی گیسو

ای نگاهت از شب ِ باغ ِ نظر، شیرازتر
دیگران نازند و تو از نازنینان، نازتر
 
چنگ بردار و شب ما را چراغان کن که نیست
چنگی از تو چنگ‌تر، یا سازی از تو سازتر
 
قصه‌ی گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر
هم بلندآوازه‌تر شد، هم بلندآوازتر
 
گشته‌ام دیوان حافظ را ولی بیتی نداشت
چون دو ابروی تو از ایجاز، با ایجازتر
 
چشم در چشمت نشستم، حیرتم از هوش رفت
چشم وا کردم به چشم‌اندازی از این بازتر
 
از شب جادو عبورم دادی و، دیدم نبود -
جادویی از سِحر چشمان تو پُر اعجازتر
 
آن که چشمان مرا تَر کرد، اندوه ِ تو بود
گر چه چشم عاشقان بوده است از آغاز، تَر

علیرضا بدیع

ای حاصل‌جمع پری و کژدم و ماهی!
یک نیمه طرب‌زایی و یک نیمه تباهی!
 
گیسوی تو تعبیر هزاران شب بغداد...
چون خواب شب بازپسین، نامتناهی!
 
گیسوی بلافاصله از کفر و یقین‌ات،
هم فرش شیاطین شده هم عرش الهی!
 
در سایه‌ی هر پلک تو جمع‌اند خدایان
نزدیک‌ترین راه رسیدن به سیاهی!
 
دل‌سنگی از آن دست که کشکول دراویش
دل‌خواهی از آن روی که آیینه‌ی شاهی

سیّدمحمّد موسوی

روزی که آفرینش انسان شروع شد
این حسّ عاشقانه‌ی پنهان شروع شد

غار حرا و دامنه‌ی کوه طور... نه!
از چشم و از نگاه تو ایمان شروع شد

هم‌چون بهار ِ حیله‌گر از باغ عشق من
رفتی و پرسه‌های خیابان شروع شد

بعد از وداع تلخ درختان و برگ‌ها
جنگل دلش شکست و زمستان شروع شد

ابری غریب و خسته از این شهر می‌گذشت
ما را که دید گریه‌ی باران شروع شد

مردی کنار دفتر عمرش نوشت «عشق»
آتش گرفت دفتر و پایان شروع شد

صائب تبریزی

بس که بد می‌گذرد زندگی اهل جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند

علی‌اکبر یاغی‌تبار

پشته‌ی نانوشته‌ها بر پشت       
خسته از بهت راه برگشتم
گفتم از رنگ عشق بنویسم       
سبز رفتم سیاه برگشتم
 
پشته‌ی ناسروده‌ها بر دوش      
دودمان سروده‌ها بر باد
این عبث‌واره‌های بی‌معنی      
آخرین چارپاره‌ی من باد

ادامه مطلب ...

فرزانه خواجه‌نیا

کسی به یاد کسی نیست اندر این عرصات
به آن‌که یاد مرا می‌کند سلام، سلام

فرزانه خواجه‌نیا

یار ما رویید از پیوند صبح و آفتاب
من نگویم کیست او، آیینه بین و خود بیاب

رندی‌ات پیروز شد بر پارسایی‌های من
ای ثواب من گناه و ای گناه تو ثواب...

فرزانه خواجه‌نیا

هم سوز نوات باید، هم ساز نوات باید
هم روز نوات باید، هم راز نوات باید

ای شعله‌ی افسرده، پرواز نوات باید
وی عشق فرو مرده، آغاز نوات باید

این دم که نصیب توست، بر کام عدم مفکن
ای هم‌دم غافل‌ها، دم‌ساز نوات باید

ای عکس صدای کس، خود اصل صدا می‌باش
تقلیدگر دیرین، آواز نوات باید

فرزانه خواجه‌نیا

ای سبزه‌ی فروردین، شبنم به گریبان زن
بالا شو و بالا شو، خورشید به دامان زن

تا باد نجنباند، برگی نفتد از شاخ
تا شیر برون آید، آتش به نیستان زن

تصویرگرا! کافی است، ایوان چه بیارایی
گر نقش نوی داری در گنبد گردان زن

طیاره‌سوارانی بر کعبه سفر کردند
ای عاشق حقّانی، پا را به بیابان زن

عکس فلک محزون در آینه‌ی دریاست
تو نقش عزیزت را در آینه‌ی جان زن

شش سو همه باران است، ای شمس نوازش‌گر
مضراب طلایی را در پرده‌ی باران زن

ای عاشق خورشیدی، عالم نگران توست
میدان همه آن توست، جولان زن و جولان زن

طوفان منم ای محبوب، طوفان تمنایم
واپس نرو و پیش آی‌، کشتی‌ت به طوفان زن

فرزانه خواجه‌نیا

من که درخت شبم، میوه‌ی ماهم بده
ور شفق آغشته‌ام بوی صباحم بده

هیچ شناسی که من داغ سویداستم
در دلک لاله‌ای، پشت و پناهم بده

این حرم شش‌دره، پر بود از منظره
چشم که دادی مرا، ذوق نگاهم بده

در قفس سینه‌ام، روزنه‌ای باز کن
تنگ شد آخر دلم، رخصت آهم بده

مریم جعفری آذرمانی

آسمان!
گریه کن،
منم؛ دریا.

مریم جعفری آذرمانی

بابا قرار بود خدا را بیاورد
ده قرنِ پیش، رفته که فردا بیاورد

باید شبانه‌روز بجنگم برای صلح
دیگر چقدر صبر کنم تا بیاورد

از بس که مرده‌ایم زمین باد کرده است
چیزی نمانده است که بالا بیاورد


پوسیده می‌شوی و سپس کشف می‌‌شوی
با شکل تازه کیست تو را جا بیاورد

نه بودن و نبودنِ من، مساله منم
حالا چه فرق، یا ببرد یا بیاورد

مریم جعفری آذرمانی

هستم که می‌نویسم بودن به جز زبان نیست
هرکس نمی‌نویسد انگار در جهان نیست

من آمدم به دنیا، دنیا به من نیامد
من در میان اویم، اویی در این میان نیست

آتش زدم به بودن تا گُر بگیرم از تن
حرفی‌ست مانده در من، می‌سوزد و دهان نیست

لکنت گرفته شاید، پس من چگونه باید
بنویسمش به کاغذ، شعری که در زبان نیست

مریم جعفری آذرمانی

سرم را با طناب سرنوشت خویش حلق‌آویز می‌کردند
مرا با اشک‌هایم از شیار گونه‌ها لبریز می‌کردند

نمی‌دیدند هرگز شانه‌های مهربانم دست می‌خواهند
دو دستم را برای دوستی با خویش دست‌آویز می‌کردند

به پایم ریسمانی بسته، در چاه سکوت آویختند امّا
به جای گوش‌هاشان، گوشه‌ی ساطورشان را تیز می‌کردند

به سر می‌سوختم تا صورت خورشیدیِ من برگ زردی شد
به چشمم چار فصل سال‌های بعد را پاییز می‌کردند

چه خوابی بود در بی‌اعتمادی زیستن، ای کاش می‌کشتند
مرا، این بی‌سروپایان که از انسان شدن پرهیز می‌کردند

مریم جعفری آذرمانی

نرو نرو که جدا از تو ما نمی‌ماند
بمان بمان که سر از تن جدا نمی‌ماند

گلایه نیست اگر می‌زنی به نفرینم
که آه بر تن آیینه، جا نمی‌ماند


نیازمند توام دشمن وفادارم
بیا که وقتِ نیاز آشنا نمی‌ماند

در این کویر، دم از جاودانگی نزنم
نسیم اگر بوَزد ردّ پا نمی‌ماند

به داستان هُوَالله دلخوشم، هرچند
که آخرش احدی جز خدا نمی‌ماند

مریم جعفری آذرمانی

کاری نمانده است که با ما نکرده‌اند
با ما چه کار مانده که آن را نکرده‌اند

سر می‌کنیم هرچه ببافند بی‌سران
در شب‌کلاه جز سرِ ما جا نکرده‌اند

گویند رمز عشق نگویید و نشنوید
مشکل حکایتی‌ست که حاشا نکرده‌اند

«خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است»
زنجیرهای پنجره را وا نکرده‌اند

وقتی زبان باز تو را داغ می‌کنند
پس بهتر است تا کُنی‌اش تا نکرده‌اند

غیر از محبتی که سرآغاز بودن است
کاری نمانده است که با ما نکرده‌اند

مریم جعفری آذرمانی

باید خیالم برقصد تا شعرِ موزون بریزد
تا در ردیفی منظم این درد بیرون بریزد

دردی که در آسمان است با من که روی زمینم
مرثیه آغاز کرده‌ست تا اشک گردون بریزد

با کینه کاری ندارم هرچند بغضم شده کوه
شاید که از گریه‌هایم دریا به کارون بریزد


من تشنه‌ام ساکن عشق، عشق این بیابان بی‌آب
آری محال است باران بر خاک مجنون بریزد

تا با جنون گریه کردم با میم و نون گریه کردم
در عشق، خون گریه کردم خونی که اکنون بریزد

از شب که با داس ماهش در آسمان رعد انداخت
تا از سر ابر زخمی بارانی از خون بریزد

نُون وَالْقَلَم بی‌صدایند با واو از هم جدایند
یعنی که مریم نباید از این قلم نون بریزد