ای که از کوچهی معشوقهی ما میگذری
ای که از کوچهی معشوقهی ما میگذری
مانند دو خورشید که بالای زمین است
چشم تو سفر کردنم از شک به یقین است
روشن شده شبهای پریشانی شعرم
اینها همه از دولتی این دو نگین است
ای معنی هر واژهی مبهم، چه نیازی
با تو به لغتنامه، به فرهنگ معین است
گهگاه اگر اخم تو چون تلخی زیتون
شیرینی لبخند تو شیرینی تین است
دیوانگیام گل بکند رفتم از اینجا
با این دل بیحوصله که خانهنشین است
آتش بزن ای عشق! همه زندگیام را
آوارگی و دربهدری بهتر از این است
من عکس تو را باز در آغوش گرفتم
چون برکه که با خاطرهی ماه عجین است
•
آری، نرسیدیم به هم، حیف... ولی نه
«تا بوده همین بوده و تا هست همین است»
مجتبیٰ فرد
سهشنبه 26 اسفندماه سال 1393 ساعت 13:10
دارد عبای قهوهای بر روی دوشش
محجوب و ساکت گوشهی سالن نشسته
دارد کتابی را قرائت میکند باز
این دلبرِ روحانیِ آرام و خسته
شرم و حیایش مال اهل آسمان است
او یک فرشته روی خاک این زمین است
روی سرش عمامهی مشکیست، یعنی
مرد است... از نسل امیرالمومنین است
احساس من از جنس عشقی آسمانیست
جای برادر... چهرهای معصوم دارد
هر چند میخندد ولی طبق روایات
در قلب خود او حالتی مغموم دارد
من در خیالم پیش او خوشبخت هستم
یک زندگی ساده و پاک و صمیمی
در یک محله پشت حوزه، خانه داریم
یک خانه با معماری خوب و قدیمی
دنیای پاک زندگی در حجرهها را
من چند وقتی میشود که دوست دارم
لیست خرید خانه را هم در خیالم
لای کتاب المکاسب میگذارم
هر کس برای عشق خود دارد دلیلی
درگیر حوزه، قصهی من گشته اینبار
یعنی خدا را پیش او حس میکنم خوب
امثال او را ای خدا جانم نگه دار
ای کاش میشد زندگی همراه سیّد
از اول این ماه در جریان بیفتد
یا لااقل او بیشتر در طول هفته
دنبال کار دکتر و دندان بیفتد
مادر صدایم میزند: برخیز دختر!
اصلاً حواست نیست انگاری، کجایی؟
آن آقا... همآن گوشه... کجا رفت؟
لعنت به من با این خیالات کذایی
مجتبیٰ فرد
دوشنبه 25 اسفندماه سال 1393 ساعت 16:56
مانند شیشهای که خریدار سنگ بود
این دل شکستن تو برایم قشنگ بود
رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت
آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود
ماه شب چهاردهی که تصاحبت
چون حسرتی به سینهی صدها پلنگ بود
خوشبخت آن دلی که برای تو میتپید
خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود
تو؛ یک جهان تازه پر از صلح و دوستی
من، کشوری که با همه در حال جنگ بود
با من هر آن چه از تو به جا ماند نام بود
از من هر آن چه بی تو به جا ماند ننگ بود
•
پایین نشستهام که تو بالانشین شوی
این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...
من یک سپیدرود غریبم خزر کجاست؟
گم کردهام بهشت خودم را پدر کجاست؟
گفتی خودت مسیری و رفتن رسیدن است
من سالهاست میروم اما سفر کجاست؟
یک چشمهام محاصره در کوههای لال
پایان قصهام که گره خورده سر کجاست؟
کمکم قطار عمر من و پرتگاه مرگ
نزدیک میشوند، چراغ خطر کجاست؟
ای صاعقه ز جا بکن و شعله کن مرا
نگذار برگبرگ بگویم تبر کجاست؟
دیدهای یک نفر پرنده شود، پر بگیرد، بدون سر باشد
سایهگستر شود درختی که تنهاش زخمی تبر باشد
دیدهای تاکنون پرستویی روی مین آشیانه بگذارد
استخوانی بیاید و مثل قاصدکهای خوشخبر باشد
فکر کن دیدهای که یک شب ماه روی دوشش ستاره بگذارد
یک نفر بعد رفتنش حتی باز هم بهترین پدر باشد
همهی شهر میشناسندت، گر چه یک کوچه هم به نامت نیست
من ندیدم هنوز دریایی از دل تو بزرگتر باشد
آن قدر ارتفاع داری که مرگ از تو سقوط خواهد کرد
زندگی بعد مرگ میآید بیشتر در تو شعلهور باشد
هر چه نادیدنیست را دیدی، تا ابد سنّت جنون این است
عشق از هر دری بیاید تو، عقل باید که پشت در باشد
مجتبیٰ فرد
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1393 ساعت 11:25
همهی حرفهای توی دلم، فقط اینها که با تو گفتم نیست
گاه چندین هزار جمله هنوز، همهی حرفهای آدم نیست
باورم میشود که بسته شده همهی آسمان آبی من
و کسی که تمام من شده بود باورم میشود که –کمکم- نیست
شاید این گفتوگوی دامنهدار، این قطار مسافر کلمات
در دل درهها سکوت کند با عبور از پلی که محکم نیست
ملوانان شعر را بگذار همصدا با سکوت من باشند
زیردریایی نشسته به گل، جای آوازهای با هم نیست
تازگی، سنگ کوچکی شدهام که سر راه اشک را بسته
غم سیل از سرم گذشت ولی سنگ کوچک شدن خودش غم نیست؟!
راستی شکل شیشه هم شدهام نور در من شکست، می بینی؟!
سنگم و شیشهام غمانگیز است! هیچ چیزم شبیه آدم نیست!
کاش ابری به وسعت دریا آسمان را به حرف میآورد
تا ببینی که پشت این همه کوه، سیلهای نگفتنی کم نیست
مجتبیٰ فرد
پنجشنبه 21 اسفندماه سال 1393 ساعت 11:18
صدای سرفه شدن در سکوت کوتاهی
صدای من به خودم هم نمیرسد گاهی
چهقدر خستهتر از بچهی بدی هستم
که باز گم شده در کوچههای گمراهی
و گیر میکنم از یک طناب پوسیده
به شاخههای درختی که مانده در راهی
که من تفاوت بین دو تا پرنده شدم
و از دو بال سیاه و سفید کنده شدم
بدون قبر در آغوش لحظهها مردن
به دستهای زن قهوهچی... «تکان خوردن»
که زور میزند این قصه «واقعیت» را
که تلخ سر بکشم جای قهوه، حسرت را
و ضبط صوت قدیمی، تنوع غمها
صدای همهمهی بیدلیل آدمها
که دود کرده مرا توی پاکت سیگار
صدای سرفه شدن در هنوز، در تکرار
تنفری که فقط خندهآورم کرده
غم کبودتری در تنم ورم کرده
تنم که گوشهی یک اتفاق کهنه فقط
دوباره خیره شده به تصورات غلط
به جدول کلمات همیشه بیحرفی
و دلخوشم به کسی توی خانهی برفی
که خطخطی بکند رد پای خیسم را
سکوتهای کشیده، که مینویسم را
•
... و دلخوشم به خودم که فقط خودم باشم
همآن کسی که نبودم، نمیشدم، باشم
مجتبیٰ فرد
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1393 ساعت 22:42
بگذار سر به سینهی من در سکوت، دوست
گاهی هماین قشنگترین شکل گفت و گوست
بگذار دستهای تو با گیسوان من
سربسته باز شرح دهند آن چه مو به موست
دلواپس قضاوت مردم نباش، عشق
چیزی که دیر میبَرَد از آدم آبروست!
آزار میرسانم اگر خشمگین نشو
از دوستان هر آن چه به هم میرسد، نکوست
من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب، دمی در کنار اوست
آغوش وا کن ابر! مرا در بغل بگیر
بارانیام شبیه بهاری که پیش روست
مجتبیٰ فرد
سهشنبه 12 اسفندماه سال 1393 ساعت 05:55
شیراز چشمهای تو را مست میشوم
شیراز چشمهای تو را هی تلو تلو...
«راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست»
راهیست راه عشق، که دارم عقب... جلو...
آغوش باز کن و مرا در برت بگیر
یک مست، قصد کرده در آغوش تو ولو...
نگذار ماهی تو از این تور بپرد
شادم به روزهای کماکان نیامده
شادم به روزهای سپیدم کنار تو
هی دلخوشم به سال جدیدی که دیده است
من را که در تدارک عیدم، کنار تو
یادش بخیر، خواب گلستان، بهار بود
گلهای زرد و سرخ که چیدم، کنار تو
شیرین شوید کام غزلگریههای تلخ!
این روزها که خلوت شبها مرا گریست
یک جور طعنه زد که غریبی، گمی، کمی
با آستین خیس زدودیم اشک را
ای آستین خیس، تو که باز هم نمی...
ای بغضهای هر شبه من را رها کنید
ای لحظههای عاصی و دلتنگ و دمدمی
یک دم نشان دهید مسیری که خانهاش
جرأت دهید در بزنم با بهانهاش
مهلت دهید سر بگذارم به شانهاش
شاید که اشکهای مرا بوسهای دهد...
مجتبیٰ فرد
سهشنبه 28 بهمنماه سال 1393 ساعت 16:38
کجایی دختر کافه؟ بیاور زود چایت را
میان سینهی نقره، دو فنجان طلایت را
رها کن مشتریها را، بیا بنشین کنار من
بگردان آن نگاه سرکش و بیاعتنایت را
در از تو قفل کن، بنویس پشت شیشه: تعطیل است
خودم پُر میکنم جای غریب و آشنایت را
هلو و سیب و نعناع را رها کن، لب بده لطفاً
تعارف کن کمی قلیان طعم بوسههایت را
خمار خمرهی چشم توام، پیکی لبالب کن
بزن بر هم دو پلک شوخ و شنگ و دلربایت را
میآیی میروی برّه! خرامانی و بازیگوش
نمیبینی مگر گرگی زده زل، ساق پایت را؟
بیاور نان داغ گردنت را و به همراهش
بده بی پُرس و جو پُرسی کباب جوجههایت را
سماور جوش و قوری پُر بخار و منقلت غوغا
نمایان کردی از بس آتش سرخ حنایت را
بزن بر قوس شهرآشوب خود هاشور رقصا رقص
پریشان تر کن آن موهای بر شانه رهایت را
چرا با من غریبی میکنی؟ ای من فدای تو
به «تو» تبدیل کن عشقم پس از اینها «شما»یت را
ندارد سود لجبازی، خودت را خسته کمتر کن
به من تسلیم کن آغوش بی چون و چرایت را
هر آنچه از تو گفتم لفظبازی در تغزل بود
و گر نه هیچکس جز من ندیده محتوایت را
من مرد و زنم؛ شاهد من: این کت و دامن
مردیست درونم که ستم کرده به این زن
دلگیرم از آن مریمِ معصوم که جا ماند
در دفتر نقاشیِ شش سالگیِ من
با خانه و خورشید و گل و کوه و درختش
هممیزیِ سارا شد و همبازیِ لادن
سی سالِ تمام است که گم کردهام او را
دعوای من و جامعه شد جنگ مطنطن
از بس دل من سوخته از عمر که حتا
با سابقهی دوستی و این دلِ روشن،
هر قدر بزرگی بکنم فرض محال است
با لادن و سارا سرِ یک میز نشستن
ای کاش جز من با تمام شهر، بد بودی
یا شیوهی تسکین قلبم را بلد بودی
شاید خدا میبخشدم، از او که پنهان نیست
منظور من از «قل هو الله و احد» بودی
من مثل تو طعم رهایی را نفهمیدم
وقتی که توی سینهام حبس ابد بودی
تنها دلیل زنده بودن، با تو ماندن بود
اما همیشه آن کسی که میرود بودی
برگشته بودم تا بگویم بی تو میمیرم
برگشتم اما دیر شد... تو نامزد بودی
مثل اسطورههای تاریخی از اساطیر ناب لبریزی
گاه مانند «لیلی مجنون»٬ گاه «شیرین خسروپرویزی»
گاه با هر ترانه میرقصی٬ دخترانه٬ زنانه میرقصی
در خیابان و خانه میرقصی شرم را توی کوچه میریزی
تا نسیمش کمی تکان بدهد رنگ شب را به آسمان بدهد
بویی از «جوی مولیان» بدهد عطر آن گیسوان شبدیزی
سینهها رستگاه آهوها٬ شانهها آبشاری از موها
چشمها٬ مژهها و ابروها٬ همه را با هوس میآمیزی
ابرویت را کمان میاندازی گیسویت را کمند میگیری
مژهات را به تیر میکشی ای: «دختری با سپاه چنگیزی»
بوسههایت شراب شیرازی مست لبهات دفتر «حافظ»
چشمهایت دو جلد غرق جنون مثل دیوان «شمس تبریزی»
همهی کائنات را بانو! کرده مجذوب خویش، چشمانت
دیگر از من چه جای پروایی؟ دیگر از من چه چشم پرهیزی؟
و عشق آمد و با شوق انتخابم کرد
مرا که شهر کر و کورها جوابم کرد
سمند نقرهنعلش را شبانه زین کردیم
گرفت دست مرا، پای در رکابم کرد
و عشق چشم مرا بست و مشت من وا شد
و عشق بود که وابستهی نقابم کرد
مرا به جنگلی از وهم و نور و رؤیا برد
میان کلبه کمی ورد خواند و خوابم کرد
و عشق هیات دوشیزهای اصیل گرفت
سپس به لهجهی فیروزهای خطابم کرد
کنار شهوت شومینه سفرهای گسترد
نشست پیشم و شرمندهی شرابم کرد
دو تکه یخ، ته هر استکان میانداخت
و عشق بر لبم آتش نهاد و آبم کرد
گرفت دست مرا در سماع بیخویشی
و چند سال گرفتار پیچ و تابم کرد
و عشق دختری از جنس شور بود و شراب
خمار بودم و با بوسهای خرابم کرد
•
و عشق آمد و دستور داد: حاضر شو
در این کویر نمان، چشمهای مسافر شو
و عشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند
گرفت زندگیام را و گفت: شاعر شو
و عشق خواست که این گونه دربهدر باشم
که ابر باشم و یک عمر در سفر باشم
دیریست که از دشنه و دشنام به دورم
من ماهی خو کرده به این تنگ بلورم
از دوستیِ دشمن و از دشمنیِ دوست
گهوارهی لذت شده چون ذلت گورم
•
پروردهی نازم؛ چه نیازم به پریها؟
حالا که خود ماه در افتاده به تورم
پیشانیات ای دوست، جهانتابتر از پیش
آیینهی مصداقم و وابستهی نورم
نه غوره، نه انگور! شرابم بکن ای عشق!
یا بینمکم این همه یا آن همه شورم
ای آینه! همصحبت من باش که دیریست
بی سنگ صبور است دل تنگ صبورم
غیر شیدایی مرا داغی به پیشانی نبود
من که پیشانینوشتم جز پریشانی نبود
همدمی مابین آدمها اگر مییافتم
آهِ من در سینهام یک عمر زندانی نبود
دوستان روبهرو و دشمنان پشت سر
هر چه بود آیین این مردم، مسلمانی نبود
خار چشم این و آن گردیدن از گردنکشیست
دسترنج کاجها غیر از پشیمانی نبود
چشم کافرکیش را با وحدت ابرو چه کار؟
کاش این محراب را آیات شیطانی نبود
•
من که در بندم کجا؟ میدان آزادی کجا؟
کاش راه خانهات این قدر طولانی نبود
مجتبیٰ فرد
پنجشنبه 9 بهمنماه سال 1393 ساعت 12:31
دختر سعدی! هلاک بوسهای شیرازیام
آن قدر مستم که حتی با لبی هم رازیام
تا که بابا «مشرفالدین» برنگشته زود باش
کمتر از اینها بده، با خندههایت بازیام
مادرت من را نبیند پشت در، بد میشود
رویگردان از «اتابک خان» و حکم قاضیام
خنجر ابرو! چشمهایت غارت قوم مغول
زخمی از ناز تو و مغلوب مژگان تازیام
خواندهام رقص تو را در بوستان شیخ اجل
عاشق پروانگیهای تو و طنازیام
نیست همرنگ لبانت در گلستان انار
با فقط یک باب از بوسیدنت هم راضیام
مثل بابای تو من هم کار و بارم شاعریست
تکه نانی دارم و اهل غزلپردازیام
اهل این دوره که نه، از قرن دوری آمدم
ساکن آینده و برگشته سوی ماضیام
من هماین هستم که میبینی: زلال و سادهدل
خسته از هر چه ریا و هر چه ظاهرسازیام
این غزل تقدیم تو، با من عروسی میکنی؟
ای فدای «بله»ی تو دلبر شیرازیام!
مجتبیٰ فرد
پنجشنبه 9 بهمنماه سال 1393 ساعت 12:31
از وصفِ تو درمانده قلم، حرف نداری
کاین گونه شده رام تو این طبع فراری
هر کس که به تو نیمنگاهی نظر انداخت
نه صبر به جا مانده برایش نه قراری
بیهوده به دنبال نگاه تو دویدم
چون آدم جامانده به دنبال قطاری
خواهان تو بسیار و تو انگار نه انگار
محبوبترین سوژهی هر صید و شکاری
در دیدهی من خوبترین مرد زمینی
هر چند که در چشم همه، مسالهداری!
یا کام بگیرم ز تو یا جان بِسِپارم
پرسودتر از این که شنیدهست قماری؟
تو عاشق شعری و منم حرف دلم را
با شعر نوشتم که به خاطر بِسِپاری
مجتبیٰ فرد
پنجشنبه 9 بهمنماه سال 1393 ساعت 12:30
گر تن بدهى، دل ندهى، کار خراب است
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است
گر دل بدهى، تن ندهى باز خراب است
این بار نه جام است و نه نوشابه، سراب است
دریا بشوى چون به دلت شور عبور است
نوشیدن یک جرعه ز جام تو عذاب است
باران بشوى چون که تنت بر همه جاریست
کى تشنه شود سیر؟ فقط نام توآب است
اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند
چون دغدغهى مردم این شهر حجاب است
تن را بدهى، دل ندهى فرق ندارد
یک آیه بخوانند، گناه تو ثواب است
مرغان هوایى چو بیفتند در این دام
فرقى نکند کبک و یا جوجهعقاب است
صیاد در این دشت مصیبتزده، کور است
هر مرغ به دامش برسد، نام، کباب است
هر مشتى غضنفر که رسد از ده بالا
بر مسند قدرت چو زند تکیه، جناب است
اصلاً سخن از تجربه و علم و توان نیست
شایسته کسى است که با حُکم و خطاب است
در دولت منصور که یک سکه حساب است
تنها سند ساخت یک صومعه، خواب است
اینجا کسى از مرگ بشر، ترس ندارد
ترس از شب قبر است وسوال است وجواب است
اى کاش که دلقک شده بودم و نه شاعر
در کشور من ارزش انسان به نقاب است
مجتبیٰ فرد
پنجشنبه 9 بهمنماه سال 1393 ساعت 12:29
با نصارا همکلامی با مسلمان همنشین
هی هنر پشت هنر میریزد از هر آستین
از نمکدان تو چیزی جز شکر بیرون نریخت
بیستون؛ شیرینی شوریست در کام زمین
هر که وصفت را شنید از جاهلی تکذیب کرد
هر کسی زیباییات را دید فرمود آفرین
چنگ میاندازم از این پس به سمت موی تو
رستگاری حاصل چنگ است بر حبلالمتین
بادها در مینوردد چادرت را از یسار
باغ مینو میشود ناگاه پیدا از یمین
نیمهی گمگشتهی من بودی و پیدا شدی
تو نگینی بیرکاب و من رکابی بینگین