کاری نمانده است که با ما نکردهاند
با ما چه کار مانده که آن را نکردهاند
سر میکنیم هرچه ببافند بیسران
در شبکلاه جز سرِ ما جا نکردهاند
گویند رمز عشق نگویید و نشنوید
مشکل حکایتیست که حاشا نکردهاند
«خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است»
زنجیرهای پنجره را وا نکردهاند
وقتی زبان باز تو را داغ میکنند
پس بهتر است تا کُنیاش تا نکردهاند
غیر از محبتی که سرآغاز بودن است
کاری نمانده است که با ما نکردهاند